|
|
٭
![]() عزيز بومي اي هم قبيله رو اسب غربت چه خوش نشتي تو اين ولايت اي با اصالت تو مونده بودي تو هم شكستي تشنه و مومن به تشنه موندن غرور اسم ديار ما بود اون كه سپردي به باد حسرت تمام دارو ندار ما بود كدوم خزون خوش آواز تورو صدا كرد اي عاشق كه پركشيدي بي پروا به جستجوي شقايق كنار ما باش كه محزون به انتظار بهاريم كنار ما باش كه با هم خورشيدو بيرون بياريم هزار پرنده مثل تو عاشق گذشتن از شب به نيت روز رفتنو رفتن، صادق و ساده نيامدن باز اما تا امروز خدا به همراه اي خسته از شب اما سفر نيست علاج اين درد راهي كه رفتي رو به غروبه روبه سحر نيست، شب زده برگرد
-
لينك مطلب
- ساعت 14:23
- نامه به من
٭ بهترين چيز
____ رسيدن به نگاهيست __________ كه از حادثه ي عشق _____________________________ تـر است. __________________________________________سهراب
-
لينك مطلب
- ساعت 14:23
- نامه به من
٭ هشدار! مواظب پسوردهاي خود باشيد!
امشب طبق معمول وقتي كه ميخواستم ديسكانكت كنم، قبلش تو ياهو مسنجر invis شدم تا ايديم رو خط گير نكنه! ولي چند لحظه بعد از اينويز شدنم، يه پيغام گرفتم كه ارتباط شما با ياهومسنجر به علت اينكه اين ايدي در يك دستگاه ديگه وارد شده قطع ميشه!!! يه به اصطلاح هكر محترم منتظر وايساده بود و تا احساس كرد من logoff كردم با ايدي و پسورد من وارد شده بود. بلافاصله دوباره وارد ياهو مسجر شدم و ديدم كه بعله! قضيه همينطوري هست كه حدث زدم! من معمولا وقتي با مسنجر بالام، لينك وبلاگم رو در استاتوس مسنجرم ميذارم. و اين هكر بامزه هم لينك رو گذاشته بود و بغلشم يه توروخدا نوشته بود!!! ((((: خلاصه زود پسوردم رو عوض كردم ولي بدجوري تو فكر بودم كه چطور پسوردم لو رفته بوده! امروز يه نامه با عنوان Special Someone Sent You A Yahoo! Greeting به دستم رسيده بود. منم با اين فرض كه يكي برام كارت فرستاده نامه رو باز كردم. و روي لينكي كه توش بود و قرار بود منو به كارتم راهنمايي كنه كليك كردم. تا اينجاي كار همه چي عادي بود، ولي يه صفحه عينا" شبيه صفحه ياهو باز شدو و ازم ايدي و پسوردم رو خواست. بازم همچين چيز عجيبي نبود و منم ايدي و پسورد رو وارد كردم ، ولي بهم ارور داد كه پسوردت غلطه ، چند بار امتحان كردمو بازم همين پيغام رو گرفتم و ديگه منصرف شدم! امروز بعد از اينكه فهميدم پسورد ياهوم لو رفته، احساس كردم كه هرچيه بايد زير سر اين نامه باشه، دوباره يه بررسيش كردم و ديدم كه بهله! اين نامه قلابي يك صفحه عينا" شبيه ياهو باز ميكنه، ولي با اين تفاوت كه ايدي و پسورد ياهو رو براي اين هكر عزيز (كه اتفاقا از ابتكارش خوشم اومد، گرچه دست دوم بود!) ميفرسته!! خلاصه اينكه مواظب خودتون باشين تا سر شما همچين بلاهايي نياد! و به اين نكته هم توجه داشته باشين كه معمولا ياهو روي يك كامپيوتر فقط پسورد رو از شما ميخواد، و نه ايدي و پسورد رو به طور همزمان. (:
-
لينك مطلب
- ساعت 02:34
- نامه به من
٭ امان از اين تكنولوژي و كامپيوترو اينترنت! كه هرچي بدبختي ميكشم از دست ايناست! الان ساعت دو نصفه شبه! فردا صبح 6 بايد پاشم، پس فردا هم امتحان دارم! ولي هنوز نتونستم دل از اين موجودات خبيث بكنم! اين كامپيوتر و مودم اينقدر رو من تاثير گذاشتنو در حقيقت تعيين كننده مسير زندگي من بودن كه كم مونده كه هركي ازم بپرسه چن سالته، بگم سال 73 بود كه مودم خريدمو در دنياي مجازي متولد شدم!! (:
امان از اين دوستان ناباب! كه هرشب منو از خونه ميكشن بيرون! اگه گذاشتن به درسو زندگيم برسم! ولي جدي جدي من اگه اقلا 3 روز در هفته عليرضا و حسام رو نبينم ، از شدت افسردگي يه بلايي سر خودم ميارم! (: يك هزارم اينقدري كه قيافه ي اين رفقاي شبكه پياميم رو ديدم، روي جلد كتابامو هم نديدم!!!! (: ولي همچين دوستاي ماهي كم پيدا ميشن، من كه قدرشونو ميدونم (:
-
لينك مطلب
- ساعت 02:09
- نامه به من
٭ هميشه خيلي برام جالب بوده كه از زندگي روزمره و عادي معلم ها و استاد هام سر در بيارم!! كلا" جالبه كه آدم بفهمه پشت اون چهره هاي اكثرا" جدي معلم ها و اين روابط معمولا خشك و جدي شاگرد و معلمي و دانشجو و استادي چه چهره اي در زندگي عادي قرار گرفته... با اين حساب شاگردهاي خورشيدخانوم و پينك فلويديش بايد خيلي لذت ببرن، وقتي كه وبلاگاشون رو ميخونن و از زندگي واحساسات واقعيشون، جدا از روابط شاگرد و استادي، با خبر ميشن. (:
-
لينك مطلب
- ساعت 02:01
- نامه به من
٭
گرچه علاقه ي چنداني به اين كارگردان و كلا" فيلمهاي اينچنيني ندارم، ولي از وقتي كه پيش پرده مرد عنكبوتي رو ديدم، بدجوري علاقمند به ديدنش شدم. و ظاهرا هم اشتباه نميكنم. Spider Man تنها در اولين هفته اكرانش 115 ميليون دلار فروش كرده! خودتون يه سر به اينجا بزنين و اين فروش سرسام آور رو با فروش بقيه فيلمها مقايسه كنيد. قبلا" از سَـم رِيمي Evil Dead رو ديده بودم كه يكي از مسخره ترين و بدترين فيلمهايي بود كه به عمرم ديدم، گرچه ايده اي شد براي يكي از بهترين بازي هاي كامپيوتري ، يعني Duke Nukem . ولي وسترن Quick and the dead رو با بازي شارون استون ، جين هكمن و هنرپيشه هاي ناشناس آن زمان و سوپر استارهاي فعلي، يعني راسل كراو و لئوناردو ديكاپريو پسنديده بودم.
-
لينك مطلب
- ساعت 20:46
- نامه به من
٭
perfect age is somewhere between old enough to know better and young enough not to care
-
لينك مطلب
- ساعت 01:13
- نامه به من
٭ و اما امروز! بعدازظهر بود كه كيوان ، پسر خالم ، بهم زنگ زدو گفت ميخواد بره نمايشگاه و خواست كه باهم بريم، منم گفتم كه يكشنبه به جاي دانشگاه رفتم نمايشگاه تا از امروز يه كم درس بخونم و نميتونم بيام! ولي وقتي كه از يه جاي ديگه خبردار شدم كه مجله هاي خارجي رو هم با قيمت خوب تو نمايشگاه ميفروختنو من متوجه نشده بودم، دوباره بهش زنگ زدم و با هم رفتيم!! بازم از سالنهاي مطبوعاتي شروع كرديم. تا وارد شدم چشم به غرفه مجلات خارجي افتاد، يه شماره از مجله نشنال جغرافي و 2 شماره مجله سينمايي Sight & Sound رو با قيمتهاي خيلي خوبي خريدم. بعدش بازم رفتم سراغ نشريات تخصصي عمران. شايد نصف نشريات تخصصي مربوط به رشته عمران ميشد، منم حسابي بهم احساس مهندسي دست داده بودو رگ غيرت عمرانيم زده بود بيرون! (: همه ي شماره هاي گذشته عمران شريف رو كه موجود بود خريدم. اين مجله يكي از بهترين مجلات عمرانيه و خيلي به درد ماها ميخوره. پيام مهندس رو هم كه يه نشريه سازه اي ديگست مشترك شدم و 2 تا شماره آخرش رو هم خريدم، آب و فاضلاب رو هم مشترك شدمو 5 تا شماره آخرش رو گرفتم و ديگه بيخيال بقيه مجله هاي عمراني شدم!
رفتم سراغ هنري ها، چنتا ويژه نامه ي هفته نامه سينما رو گرفتم، ويژه نامه مجله تصوير كه قراره عكساي خيلي جالبي توش باشه رو هم پيشخريد كردمو اولين شماره مجله پيلبان كه نشريه تخصصي انيميشن هست رو هم خريدم. داشتم دوباره ميرفتم سراغ غرفه دنياي تصوير كه كيوان بزور منو كشيد بيرون و شانس اوردم كه بازم كلي براي خريد شماره هاي قديمي و تكميل آرشيو پياده نشدم. تا همينجاشم نزديك 20 تومن فقط امروز مجله خريده بودم. حالا از خريداي يكشنبم بگذريم. رفتيم سراغ سالن كمك آموزشي، كيوان امسال كنكور دارهو ميخواست يه سري كتاب بخره. اونجا چشمم به جمال غرفه ناقوس كه يكشنبه اين همه دنبالش گشته بودم هم روشن شد و دوتا كتاب Hacker و آموزش جاوااسكريپت خريدم. ديگه كم كم داشت ساعت 7 ميشدو وقت نمايشگاه رو به اتمام بود. يه گشت كوچيك ديگه هم تو محوطه باز نمايشگاه زديمو راهي شديم به طرف خونه... الانم همه ي مجله ها و كتابا كف اتاق پهنه. من برم مرتبشون كنمو بعدشم بخوابم، بلكه فردا پس فردا رو واسه امتحان جمعه ام يه كم درس بخونم. البته اگه اين كامپيوتر و وبلاگ بذارن! اينو خراب كنم بدبخت ميشم!
-
لينك مطلب
- ساعت 00:21
- نامه به من
٭ چند روزي بود كه عذاب وجدان گرفته بودم كه چرا هنوز نمايشگاه كتاب نرفتم. روزاي اولش تصميم داشتم برم كه سرماخوردمو نشد، آخر هفته هم كه شلوغ ميشد و ارزش رفتن نداشت، 3 روز اول اين هفته هم كه كلاس داشتمو نميشد برم و 3 روز بعدش بايد برا امتحان مهم آخر هفته ام درس ميخوندنم! خلاصه وجدان درد بدجوري اذيتم ميكرد، تعريف هايي هم كه تو وبلاگاي ديگه راجع به نمايشگاه ميخوندم، مزيد بر علت ميشد (هي ميخوام فارسي رو پاس بدارم، نميشه!). گفتم شنبه از كلاسم ميزنمو ميرم كه شنبه هم هوا خراب شد. بالاخره هرجوري كه بود تصميم رو گرفتمو يكشنبه كلاسا رو دودر كردمو به جاي داشنگاه رفتم نمايشگاه! با اين توجيه كه ديگه سه شنبه به بعد ميشينم درسمو ميخونم...
طرفاي ده ونيم بود كه راه افتادم. ترافيك زيادي نبود و حدود 20 دقيقه اي رسيدم نمايشگاه. خوشبختانه امسال پاركينگ نمايشگاه رو عمومي كرده بودن و بدون اينكه هيچ دردسري براي پيدا كردن جا پارك بكشم، خيلي راحت وارد پاركينگ رايگان نمايشگاه شدمو پارك كردم. درست پشت سالنهاي 1 تا 4 كه مربوط به جشنواره مطبوعات بودن و منم بيشتر به هواي اونها اومده بودم. همينكه وارد اولين سالن شدم، احمد مارس (لقب ها، همه ايدي هاي مرحوم شبكه پيامن (: ) رو ديدم، انتظارشو هم داشتم، قبلا تو وبلاگ نيما خونده بودم كه غرفه ي ايسنا هم تو يكي از سالنهاي جشنواره مطبوعاته. خلاصه رفتيمو احمد منو با ايسنايي ها آشنا كرد. امسال يه سيستم سريع انتشار خبرهاي نمايشگاه هم گذاشته بودن و يه تايپيست تند تند داشت تايپ ميكرد و خبرهاي نمايشگاه رو در سايت ايسنا منتشر ميكرد. ازش از آخرين اخبار در مورد بنيان و ايران پرسيدم و انتظار داشتم كه اقلا در مدت نمايشگاه رفع توقيف شده باشن، ولي فقط ايران رفع توقيف شده بود و بنيان هم به دهها قربانيه ديگه پيوست. ياد اولين جشنواره مطبوعات بعد از دوم خرداد افتادم، عجب جشنواره پرشوري بود و مردم با چه شوروشوقي از غرفه روزنامه هاي اصلاح طلبي كه تا اون زمان نمونش رو نديده بودن استقبال ميكردن. هميشه ده ها نفر دم غرفه رونامه جامعه تجمع كرده بودن و خلاصه اون جشنواره، پرشور ترين جشنواره مطبوعات بود. يادش بخير، روزنامه هاي اون زمان رو من نميخوندمشون! ميخوردمشون! از بس كه مطالب جديد و خوندني داشتن. اون زمان فكر ميكردم كه ديگه هيچ چيز نميتونه اصلاحات رو متوقف كنه و حسابي مثل بقيه ي مردم به آينده ايران و اصلاحات اميدوار بودم. ولي بعد از توقيف هاي غير قانونيه جامعه، نشاط، طوس، عصر آزادگان، خرداد و صبح امروز ديگه هيچ روزنامه اي نخريدم و به اخبار اينترنتي و ماهواره اي روي آوردم! سياست هاي غلط سياستگزارها باعث شد كه به جاي خوندن اخبار كنترل شده نشريات داخلي، من و امثال من به اخبار صريح .و بدون سانسور اينترنتي و ... روي بياريم. اين اواخر هم كه با تعريف هاي نيما پندار از بنيان، تصميم داشتم كه دوباره روزنامه خوني رو شروع كنم كه اونو هم تحمل نكردن!! اونم با دليل مسخره شبيه بودن لوگو به لوگوي مجله بنيان! بگذريم. بيشتر از يك ساعتي تو سالنهاي مطبوعاتي گشت زدم. بيشتر دم غرفه هاي مجله هاي سينمايي مخصوصا دنياي تصوير و سينما و مجلات كامپيوتري مثل وب و ريزپردازنده و مجله هاي تخصصي عمران مثل عمران شريف و پيام مهندس و آب و فاضلاب بودم. كسري هاي مجله وب رو هم خريدم و اشتراكمو هم براي وب و ريزپردازنده تمديد كردم. اشتراك عمران شريف رو هم گرفتم و كسري هاي دنياي تصوير رو هم خريدم (بيشتر از 20 شماره!)، خودشو هم مشترك شدم، به هواي اينكه مثل سري قبل بايد 6000 تومن براي اشتراكش بدم، ولي اشتراك يكساله سفارشيش يازده تومن شده بود و ديگه اشتراك معمولي هم نداشتن. گفتن كه از شماره جديد قراره كه مجله تمام رنگي و گرون بشه، منم پيش خودم فكر كردم كه احتمالا بايد اشتراكش به صرفه تر باشه و مشترك شدمو رفتم. ولي بازم يه جورايي قلقلكم شد كه برگردم و بپرسم كه قيمت جديدش چقدره، گفتن كه از اين ماه ميشه 800 تومن، منم هرجوري كه حسابش كردم، ديدم اين اشتراكش اصلا به صرفه نيستو اشتراكمو پس دادم! (: امسال 4 تا سالن مطبوعات سراسري و رسمي داشتيم، و يك سالن هم مطبوعات استاني. تو يكي از سالنها هم آخرين شماره همه نشريات رو براي ديدن گذاشته بودن. كاش يادي هم از روزنامه هاي توقيف شده ميكردن و آخرين شماره اونها رو هم به نمايش ميذاشتن. انجمن دفاع از آزادي مطبوعات هم يك غرفه داشت و سرتاسر ديوارش رو با اسم نشريات توقيف شده فرش كرده بود. روزنامه هاي ايران و همشهري هم غرفه هاي بزرگي به خودشون اختصاص داده بودن. گاهي دم غرفه روزنامه كيهان شلوغ ميشدو مردم سعي داشتن با بحث كردن با غرفه دارها، اونها رو به راه راست هدايت كنن ، دريغ از اينكه دارن ميخ در سنگ ميكوبن. و گاهي هم خلوت خلوت بود و هيشكي كاري به كارشون نداشت. در غرفه گل آقا هم ميشد كشكمون رو بسابيم! يه ظرف پر از گوله كشك دم غرفه بود و بالاش هم نوشته بود سابيدن كشك در اين مكان آزاد است (يا يه چيزي تو همين مايه ها!) . بالاخره از سالنهاي مطبوعاتي دل كندمو يه سركي در سالن كتابهاي خارجيش زدمو بعدش رفتم سراغ غرفه هاي داخلي. خوشبختانه شلوغي دم غرفه ها قابل تحمل تر از سالاي پيش بود و راحت ميشد به همه كتابا دسترسي پيدا كرد. چندتا كتاب و دفترنقاشي واسه آرش كوچولو (هموني كه من دايي عليشم) خريدمو گزيده اشعار فريدون مشيري و جيمز هتفيلد و اكسل رز (هماهنگي كتابارو حال ميكنين! ((: ) رو هم برا خودم خريدم. خودآموز 24 ساعته ASP.NET رو هم از انتشارات غزال گرفتم، كانون نشر علوم هم كتاباي كامپيوتري بدرد بخوري نداشت و بيشترم به هواي انتشارات ناقوس بودم كه آخرشم تو سالن ناشران داخلي پيداش نكردم . ): يه مجموعه 6 جلدي روانشاسي ساده هم گرفتم كه به نظر كتاباي خيلي خوبي ميومدن و صدها نكته براي زندگي بهتر و آرامش در كارو حفظ تندرستي و ... داشتن. يه كتاب كمك هاي اوليه كه به نظرم دونستنش براي هر كسي لازمه و يه ديوان حافظ كوچولو هم خريدم. چنتايي پوستر خوشگل ايران و تخت جمشيد و كتاب نگرشي نو بر تخت جمشيد هم آخرين خريد هام بودن. هر چي هم گشتم تقويم ديواري خوبي پيدا نكردم. از خستگي و سنگيني كتابا ديگه رمقي برام نمونده بود. به اميد سوار شدن به ماشين از آخرين سالن درومدم ولي توراه تبليغاتي كه از بلندگوهاي نمايشگاه پخش ميشد منو به سالن نشر الكترونيك كه طبقه دوم ساختمون ميلاد بود كشوند. غرفه هاي زيادي محصولات خودشون رو عرضه كرده بودن. خيلي جلوي خودمو گرفتم كه هيچ سيدي نخريدم، البته اكثر سيدي ها هم به خاطر ايراني بودنو كپي رايت داشتنشون نسبتا گرون بودن ولي سيدي ايرانيا – شكوه گذشته ها خيلي وسوسم كرده بود. مدتهاست كه ميخوام اين سيدي رو بخرم ولي زورم مياد 8-9 تومن براش پول بدم! يكي به من كادوش بده لطفا!! (: فقط يه سيدي قصه برا آرش جونم گرفتم. نيما سيگان رو هم تو غرفشون ديدم. حتما شما هم تبليغاي سيدي هاي آموزشي انياك رو، رو يكي از بيلبورد هاي اتوبان مدرس يا بالاي پله برقي هاي مجتمع پايتخت ديدين. خلاصه چند دقيقه اي هم پيش نيما نشستمو بالاخره بازديد طولاني و خسته كننده ولي لذت بخش من از نمايشگاه تموم شد. به نظر من كه نمايشگاه خيلي خوبي اومد و من كه خيلي ازش راضي بودم. دقيقا يكساعته كه دارم تايپ ميكنم! از انگشت افتادم ديگه!! فكرم نكنم كه كسي تا اين تهش رو بخونه!! (: يعني شما جدي جدي تا اينجاشو خوندين؟ بابا دمتون گرم! كلي حال دادين! ((((:
-
لينك مطلب
- ساعت 00:20
- نامه به من
نقل مطالب از اين صفحه ،
با ذكر نام و لينك وبلاگ توصيه مي شود!
|
:Special Thanks to | ||||