|
|
٭ شـُمالنامه – پيشگفتار
دو سه هفته پيش - كه 2-3 روز اول هفته تعطيلي داشتيما - با حسام Panda ، عليرضا Heavy و خانومش رفتيم بهشت! مـُتل قو واقعا بهشت شده بود، از همه نظر. (; از همون روزا ميخواستم سفرنامشو بنويسم، ولي منتظر عكساش بودم. اين حسام ما، يه دوربين ديجيتال خيلي حرفه اي داره و واقعا عكساي فوق العاده اي ميگيره، فقط ايرادش اينه كه تا عكساشو بعدش برامون بفرسته، اقلا يكي دو باري دقمون ميده! (حسام، بالاخره شكايتتو كردم! ((: ) ولي كم كم داره خوش قول ميشه! (: از شوخي گذشته اگه عكاسي صنعتي – تبليغاتي ميخواستين، حتما خبرش كنين، كار خودشو دوربينش شاهكاره. حالا عكسايي كه ازمون گرفته رو هم ميفرستم تا خودتونم ببينين. داشتم ميگفتم، جمعه بعدازظهر رفتيم و دوشنبه شب هم تهران بوديم و تا ميتونسيم هم نفس كشيديمو از طبيعت شاهكارش چشم چروني كرديم. اگه اونجا يه خورده امكاناتش بيشتر بودو اينترنتشم جور بود، من هيچ وقت حاظر نبودم تو يه شهر ماشيني مثه تهران زندگي كنم... ايشالا از فردا پس فردا سفرنامشو همينجا مينويسمو عكاشو هم ميذارم. فعلا شما اين عكساي متل قو رو برين ببينين تا بعد... ولي خداييش هيج جا مثل اين مملكت ما نميشه، كجاي دنيا از پايتختش با يه ساعت رانندگي ميشه رفت اسكي و با يه ساعت پرواز هم رفت غواصي توي آبهاي آزاد! در يك زمان هم به طبيعت زيبا و درياي شمالش پناه برد يا به كوههاي برفيشو كوير سوزانش. اين همه نعمت، ولي دريغ كه بي صاحبه! بگذريم!
-
لينك مطلب
- ساعت 10:58
- نامه به من
٭ نخير! من آدم بشو نيستم! نميدونم كي ميخوام درك كنم كه تو مملكت گل و بلبل ما، مدتهاست كه خلاف كردن شده ارزش و هركي هم خلاف نكنه، كـُلاش پس معركست. مخصوصا تو رانندگي!
هرچي به خودم نهيب ميزنم كه اين راننده هاي خلافكارو ول كنو بسپارشون به قانون (ببخشيد؟ اصلا چي هست؟!) نميتونم! بايد يه جوري بزنم تو حالشون وگرنه حال خودم ميگيره! مكان: ظفر- شرق به غرب زمان: 2 شب پيش، حدوداي 12:30 توراه خونه داشتم آسه آسه واسه خودم ظفر رو ميرفتم بالاهو با قميشي حال ميكردم، ظفر از مدرس تا نفت دوطرفست و از اون به بعدش يه طرفه ميشه و كساييكه از مدرس ميان پايين، نهايتش ديگه بايد بپيچن تو نفت، ولي نزديكاي نفت بودم كه ديدم يه پيكانيه (احيانا از نسل همون گاري چي هايي بوده كه قبلا ذكر خيرشونو كرده بودم) نفتو هم رد كردو داره ورود ممنوع مياد، منم كه طبق معمول دوباره كفرم در اومده بود، نور بالا زدمو تو خط خودم مستقيم رفتم و اصلا هم نكشيدم كنار و اونم مجبور شد تا آستانه تو جوب افتادن بكشه كنار (آخ كه چه حالي داد (: ) خيلي پيروزمندانه از بغلش رد شدمو تو آينه داشتم نگاه ميكردم كه ديدم همونجا پيچيدو افتاد دنبالم!! كه خوشبختانه بعد از يه تعقيبو گريز پر هيجان! تو كوچه پس كوچه هاي نفت گمم كردو اينبار هم به خير گذشت. خلاصه اگه يه مدت ديگه ديدن از من خبري نيستو وبلاگم بي صاحاب شده، احتمالا به دست يكي از همينا به ديار باقي شتابونده شدم!! (:
-
لينك مطلب
- ساعت 10:58
- نامه به من
٭ آقايون، خانوما، والا نظرسنجي اين پايينو واسه خودم نساختما! گذاشتم تا از نظرات شما هم خبر دار بشم. آخه يعني كه چي كه من امروز 230 تا خواننده داشتمو يه نفر هم نظري نداشته؟؟
/\/\/\/\/\ خلاصه اينكه لطفا تحويل بگيرين! (:
-
لينك مطلب
- ساعت 00:16
- نامه به من
٭ در چشم بهم زدني، شش ماه گذشت ... (;
انگار همين ديروز بود كه با يه كم ترديدو نگروني ، ميخواستم اولين مطلب وبلاگم رو پابليش كنم: " سلام! (: راستش اين اولين وبلاگي هست كه من دارم مينويسمو قراره پابليشش هم كنم (: يه كمي هم هول شدم انگار! ولي خوب هر كاري اولش اينجورياست، كم كم درست ميشه (: ديشب كه طبق معمول داشتم اخبار گويا رو ميخوندم به مقاله نيما نادري يا همون نيما اسكوتر خودمون برخوردم و با توجه به آشنايي كه با وبلاگ ها از طريق مقالات حسين درخشان پيدا كرده بودم، تصميم گرفتم كه منم وبلاگ نويسي رو از امروز شروع كنم..." مرور بايگاني هفته هاي قبل وبلاگم، كلي خاطرات برام زنده كرد. يادش بخير، اون زمان نهايتش 30 تا وبلاگ بيشتر نبود، اكثرا" هم، همون روزا راه افتاده بودن، و حسين درخشان هم اميدوار بود كه در طول يكسال، تعداد وبلاگها به 100 برسه!! ((:
-
لينك مطلب
- ساعت 03:19
- نامه به من
٭ وبلاگ سلمان رو كه حتما ميشناسيد؟ اولين وبلاگ فارسي (حتي قبل از سردبير:خودم) و پر از مطالب خوندني و آموزشي در مورد اينترنت. اين مطلب جالب رو هم در اونجا ياد گرفتم:
در ياهو مسنجرتون، كلماتي رو كه ميخواين در گوگل جستجو كنيد، براي ايدي yimgoogle (كه يك پاسخگوي خودكاره) بفرستين، و بلافاصله نتيجه ي جستجو رو در همون پنجره ي مسنجر دريافت كنيد! روش فوق العاده خوبيه براي سرچ سريع و مختصر در گوگل. ميتونين آيدي مذكور رو در مسنجرتون اضافه هم كنيد تا هر وقت ميخواستين سريعا بهش دسترسي داشته باشين. فقط ايرادش اينه كه كلمات فارسي رو نميتونين جستجو كنين و فقط پنج نتيجه اول رو هم بهتون نشون ميده. براي شروع persian weblog رو سرچ كنيد. 2220 نتيجه رو در مدت 159هزارم ثانيه پيدا خواهد كرد... اوليش هم همين خاطرات مُشـَبـَّـكه! (:
-
لينك مطلب
- ساعت 14:58
- نامه به من
٭ کاش مي شد دل کند از اين هياهو از اين دل خوش کنک هاي شهر و رفت رفت تا آن جا که اسمان آبيست .
به آن جا که از همه جا زيباتر است آن جا که تو هستي و سکوت و آسمان تا کي بايد فقط را از قاب شيشه اي ديد و تا کي با ديدن تصويري دلت بايد بلرزد براي آن همه آرامش و خاطره . تا کي در آرزوي حس مجدد آن شور بي پايان باشي و تا کي بايد فقط به ياد بياوري آن آرامش را آن همه شور و تلاش و آن پايان پايان که نه آن آغاز دوباره را صداي نرمه هاي باران بر روي خاک دره هاي مه گرفته و چشم انداز دريا در آن دور دست ها و آن قله بلند که تو را مي خواند... پارسا هم رفت! در اعتراض به لجن كشيده شدن بلاگستان!! ): اخترك ب - 612 از اون وبلاگهايي بود كه هر از چندگاه ميخوندمش، ولي هر بار از اول تا آخرش رو و با عطش. هميشه يه حس نگراني و اضطراب از خوندن وبلاگ پارسا بهم دست ميداد، اينقدر قلمش شيوا بود كه تمام حس اضطراب و لذت يك كوهنورد به من هم منتقل ميشد. گاهي حتي احساس ميكردم كه ديگه طاقت خوندن بيشتر رو ندارم ! و بيشتر موقع ها هم غم پنهاني كه در ته نوشته هاي پارسا بود، در عمق وجود من نفوذ ميكرد ... حيف كه يكي ديگه از وزنه هاي وبلاگستان هم نتونست اين هواي سنگين رو تحمل كنه و رفت ... تا باز هم در دل كوه، نفسي تازه كنه. پارساي عزيز، از اين پس هم باز به وبلاگت سر خواهم زد، بلكه دوباره بنويسي. من هم مثل عليداد و مجيد و پارسا ، هرگز دوران طلايي شبكه ندا و تجربه ارزشمند اولين شبكه اطلاع رساني ايران رو فراموش نميكنم. يادش بخير. آهاي دلم تنگ شده مي شنوي ...............
-
لينك مطلب
- ساعت 02:06
- نامه به من
٭ عجبا! يه وبلاگو كشف ميكنيو اتفاقا" خيلي هم با مطالب سنگين و خوندنيش حال ميكني. اونقدري كه لينكشو هم ميذاري اون بالابالاهاي لينكهات! ولي تا لينك ميدي يهو 180 درجه عوض ميشه، اصلا يه جور ديگه ميشه! يه چيزايي مينويسه كه انتظار داري وبلاگ جديدا بنويسن تا مشتري پيدا كنن! از خودت وا ميري كه چرا همچين لينكي بالاي لينكاي محبوبته! برات نامه و پيغام پسغام مياد كه از تو بعيده كه همچين لينكايي بدي و و و...
من كه از كاراي اين همسايه هام تو وبلاگستان سر در نيوردم!! (:
-
لينك مطلب
- ساعت 01:28
- نامه به من
٭
![]() من يه خواهر زاده ي كوچولو دارم به اسم آرش (اين عكسشو وقتي از ديوار رفته بود بالاهو از سقف آويزون بود ازش گرفتم! ((: اين عينكي هم كه به چشمشه اولين باري كه خواستم بزنم به چشمم ، تو ديزين گمش كردم ): ). آرش كوچولوي ما 4 سال بيشتر نداره و از اونجايي كه خيلي هم داييشو دوست دارهو عشق داييشم هست و خيلي هم به داييش برده، هم كلي خوش تيپ شده و هم كلي باهوش! (; روزايي كه خونه ماست، وقتي من ميرسم خونه، بعد از دلبري كردناش، ازم اجازه ميگيرهو مياد كامپيوتر رو روشن ميكنه، به اينترنت كانكت ميشه ، Outlook رو هم اجرا ميكنه و اگه ايميلي داشته باشم، صدام ميكنه كه دايي بيا ايميل داري! (: هر وقت اين آرش خان اينجاست ديگه كامپيوتر من در اختيار آقاست، يا با 4-5 تا سي دي كه داييش براش خريده بازي ميكنه، يا نقاشي ميكشه، يا فولكس بازي ميكنه (Midtown Madness) ، يا كانكت ميشه به اينترنت و رو لينك سايت Teletubbies كه براش درست كردم كليك ميكنهو اونجا بازي ميكنه يا سيدي هاي موزيكي كه دوست داره رو ميزارهو گوش ميده. همه اين كارا رو هم خودش ميكنه، گاهي اشكالاي خالشو هم رفع ميكنه!! ((: امروز مامانش بهم ميگفت يادم بده ايميل هامو چك كنم، گفتم هروقت مشكلي داشتي از پسرت بپرش راهنماييت ميكنه! يه مدته كه همه حروف الفباي انگليسي رو هم ياد گرفته و ديگه خيلي سريع هم پيداشون ميكنه، جديدا" خودش Word رو هم اجرا ميكنه، Caps Lock رو هم ميزنه (تا با حروف بزرگ بنويسه) ، انداره فونت رو هم بزرگ ميكنه و شروع ميكنه به تايپ كردن، اسم خودشو داييشو چهار پنج تا اسم ديگرو هم بلد بنويسه و و و ... اين نسل الان، بزرگ بشن چي ميشن! حتي تا 13-14 سالگي نسل ما، اصلا داشتن كامپيوتر خونگي معنا نداشت، چه برسه به استفاده از اون. آرش از همون بدو تولدش با كامپيوتر و اينترنت بزرگ شده، واسه خودش كلي سيدي مخصوص داره، ايميل داره و ... اين نسل بزرگ بشن چي ميشن! (:
-
لينك مطلب
- ساعت 21:59
- نامه به من
٭ شش ماه پيش، اولين واكنش نسبت به وبلاگم اين بود: تو هم بيكاريا! حالا هموني كه اين حرف رو بهم زد، بعد از شش ماه كار كردن بيكار شدهو خودشم داره خوابهاي طلايي ميبينه! (;
-
لينك مطلب
- ساعت 21:16
- نامه به من
نقل مطالب از اين صفحه ،
با ذكر نام و لينك وبلاگ توصيه مي شود!
|
:Special Thanks to | ||||