٭ در حاشيه ي نمايشگاه خودرو...

بعد از ديدن عكساي قشنگي كه حامد از نمايشگاه ماشين گرفته بود، منم خيلي وسوسه شدم كه برمو اين نمايشگاه رو ببينم. بالاخره پنجشنبه عصر فرصتي پيش اومدو ساعت پنج راه افتادم، برخلاف انتظاري كه داشتم اتوبان چمران شديدا شلوغ بود و ترافيك زيادي به سمت نمايشگاه روان بود. بالاخره بعد از نيم ساعتي معطلي در ترافيك، تونستم خودمو به پاركينگ نمايشگاه برسونمو يه جايي توش پيدا كنم (خيلي خوبه كه چند وقتيه كه پاركينگ نمايشگاه رو عمومي كردن و راحت ميشه تو جاي وسيعي كه در داخل نمايشگاه هست پارك كرد).
جمعيت موج ميزد، نمايشگاه پر بود از خانواده هاي گرم ايراني (حاج آقا، بچه 7-8 ساله و حاج خانوم بچه بغل!) كه احتمالا پيك نيك آخر هفتشون رو به اونجا اومده بودن و همچنين آينده سازان اين مملكت (بچه هاي 10 تا 14 ساله!) كه مثل مورو ملخ از درو ديوارو ماشين ها بالا ميرفتن. هر ماشيني رو كه ميديدي 10 - 20 تا بچه بهش آويزون بود (به معناي واقعي بهشون آويزون بودن!) و هيچ سوراخي نميشد پيدا كرد كه اقلا تشخيص داد اين ماشين چي هست. خيلي ها هم سينه خير رفته بودن زير ماشينا ببينن چه خبره! (جوك نميگما! اينا دقيقا چيزاييه كه من ديدم!) . بساط عكس گرفتن با 206 و ماكسيما و سمند هم كه به راه بود و مردم پيروز مندانه به اين ماشينا تكيه ميزدن و عكس ميگرفتن. نوبتي هم ميشد سوار 206 ها شدو توشون رو ديد و در نتيجه دور همشون قل قله بود. دم در ورودي اتوبوس ها هم كه صف مردم براي سوار شدنو ديدن توشون به راه بود و ...
طبق معمول هرجايي كه دو نفر وايساده بودن، يهو دورشون شلوغ ميشد و بقيه هم ميخواستن ببينن اونجا چه خبره، هر جا هم كه پوستري كاتالوگي چيزي ميدادن، اين بچه مچه ها دروشون ميكردن...
يه چيز جالبي كه جلب توجه ميكرد وجود ماشينهايي با قدرت يك اسب و سوخت علف بود كه مردم رو به اين ورو اونور نمايشگاه ميبردن (همون كالسكه ي خودمون)!! ((:

از كاراي خوبي كه براي اين نمايشگاه كرده بودن، قرار دادن وقت بازديد از 5 تا 11 شب بود. يه جز شركتهاي قديمي شركتاي جديد زيادي هم بودن كه ماشيناشون رو به نمايش گذاشته بود (االبته فكر كنم همشون وارداتي بودن). آنا هم برخلاف انتظاري كه داشتم يه نظر من اصلا ماشين خوشكلي نبود و گذشته از اون اصلا براي ايران و ترافيك و آب و هواش هم مناسب نيست. ولي سيناد و سمند كوپه ماشيناي خوشكلي بودن، مخصوصا سمند كوپه كه طراحي خيلي خيلي قشنگي داشت. ماكسيما هم (كه تا اونجايي كه فهميدم، و برخلاف تصور عمومي توليد سايپا نيست، بلكه يه سري وارد كردن و مونده رو دستشون) از ماشيناي مطرح نمايشگاه بود.

خلاصه دو سه ساعتي تو نمايشگاه چرخيدمو البته از شدت شلوغي و ازدحام مردم، هيچ ماشيني رو هم درستو حسابي نتونستم ببينم و برگشتم، حالا بماند كه چطور از پاركينگ و ميليمتري از بين ماشين هايي كه همه ي راه هاي خروج رو بسته بودن اومدم بيرون...
به نظر من با اين وضعيت اگه نمايشگاهو نديده باشين هم همچين چيز زيادي رو از دست ندادين، (مني كه رفتمم چيز زيادي نديدم ، خيلي از ماشينايي كه توي عكسا ديده بودمو تو نمايشگاه زير ازدحام مردم نتونستم پيدا كنم!) به جاش برين گالري عكس هاي حامد بنايي و اونجا ببينين، خيلي بهتر و راحت تر و به دور از هياهو و شلوغي. (:

 

- ساعت 12:44


 

٭ اينم از يه سري محاسبات از يه سري آدم بيكار براي پيش بيني قهرمان جام امسال، كه ظاهرا هم داره درست از آب درمياد:

- برزيل آخرين بار در سال 1994 قهرمان جام شده بود، و قبل از اون در سال 1970
- 1970 به اضافه 1994 برابر ميشه با 3964 !

- آرژانتين آخرين بار در سال 1986 قهرمان جام شده بود، و قبل از اون در سال 1978
- 1978 به اضافه 1986 برابر ميشه با 3964 !

- آلمان آخرين بار در سال 1990 قهرمان جام شده بود، و قبل از اون در سال 1974
- 1974 به اضافه 1990 برابر ميشه با 3964 !

- 3964 منهاي 2002 هم ميشه 1962 !
- با اين حساب قهرمان جام 2002 ، برنده جام 1962 يعني برزيل خواهد بود!

و لابد ايران هم كه تاحالا هيچ جامي رو نبرده در سال 3964 قهرمان خواهد شد! ((:


 

- ساعت 12:44


 



٭ اين نيز بگذرد ...
ببخشيد كه يه هفته اي وبلاگمم بدتر از خودم افسردگي گرفته بود و ممنون كه اين مدت تحملم كردين... ايشالا اين تنها امتحان باقيموندمم بگذره، يه دستي به سرو روش ميكشم تا از اين وضعيت در بياد. (:
خواستم اينجا از همه دوستاني كه اين مدتي كه من سرحال نبودم برام كامنت و پيغام گذاشتن تشكر كنم، فكرشو نميكردم كه راحت بتونم يه همچين بحراني رو از سر رد كنم، ولي به لطف اين وبلاگ كه هرچي تو دلم بودو ريختم توش و همدردي و همدلي شما، هيچي تو دلم نموند و خيلي راحت شدم. واقعا ممنون از همتون، فكرشو كه ميكنم اگه اينجا نبود و قرار بود همه اينارو بريزم توي خودم، تاحالا تركيده بودم! (:
آرش رفت و به نبودنشم هم بالاخره عادت ميكنم، همينجوري كه به خيلي چيزاي ديگه عادت كردم، گرچه هيچ چيزو هيچ كسي نميتونه جاي خاليشو توي قلبم پر كنه به جز وجود خودش، حتي تكنولوژي هم ديگه اينبار كارساز نيست، نه ايميل و تلفن و نه حتي عكس و وب كم ...
به عنوان اختتاميه افسردگي وبلاگم يه نامه از يه دوست نديده ميذارم اينجا، دوستي كه حتي اسمشو هم نميدونم، ولي احساس ميكنم كه شبكه پيامي و آشناست:

" سلام مدتها پيش وقتی خواهری از برادرش دور دور بود خواهر اين متن رو برای برادرش نوشت. سفرها هميشه به جز دلتنگی ارمغان ديگری نيز برايت دارند. شاد باشی و هميشه غوطه ور در عشق:

باری می خواهم برايت بنويسم اگر چه هميشه اسان نيست؛ هزار قصه برايت دارم و بی تاب برای گفتنشان و بی تاب تر برای شنيدن حرفهای تو. من هم ناسپاسی نمی کنم و به سفر ناسزا نمی گويم. چرا که می دانم گر چه سخت است اما اين سفر بود که به دور از غبار روزمرگی ،مرا به طلب و دلتنگی ات مجهز کرد تا سفری دگرگونه به زوايای روحت را اغاز توانم کرد و کولی وار دوستت داشته باشم با چشمانی تر که خبر از حادثه عشق دارند. اين با ارزش ترين فتوحات من در زندگی است... "

 

- ساعت 15:57


 

٭ ديروز بالاخره بعد از يه هفته امتحانات سنگين، يه مرخصي به خودم دادمو عصرش رفتم نمايشگاه ماشين (فردا پس فردا راجع بهش مينويسم). شبشم خيلي حوصلم سر رفته بود، دلمم حسابي هوس يه مهموني يي قراري چيزي كرده بود، ولي هيشكيو پيدا نكردم كه باهاش برم بيرون، نتيجشم اين شد كه تنها تنها رفتم واسه خودم پيتزا خوردم!! (:

حالا همه اينارو گفتم كه بگم منم نشستم و فعلا يه بنر كوچولو براي وبلاگم درست كردم (بفرما سهراب جان). كدهاشو ميذارم اين پايين تا اگر اين وبلاگ رو دوستش داريم و ميخواستين، شما هم تو وبلاگتون بذارينش:

Ali Pirouz's Weblog


اينم كدهاي يه بنر بزرگترم (120*85) كه خورشيد خانوم و عليرضا دنتيست گذاشتن تو وبلاگاشون:


و نهايتا" اينم از كدهاي يه بنر ديگه (130*40) كه ميتونين تو دستخط نيما پيداش كنين:


بعد از امتحانام در اولين فرصت يه سري بنر با اندازه هاي مختلف ميسازم و جايگزين اينها ميكنم. و البته بنر هاي جديد خودبه حود در وبلاگهايي كه از اين كدها استفاده كرده باشن جايگزين خواهد شد. (:


 

- ساعت 15:38


 



٭ بررسي هاي آماري دوره بازگشت زلزله هاي ويرانگر تهران را حدود ۱۵۰ سال نشان ميدهد. تاکنون بيش از ۱۷۰ سال از وقوع آخرين زلزله ي ويرانگر گذشته و با گذشت زمان به موعد اين زلزله نزديکتر ميشويم! در صورت وقوع زلزله اي بزرگ در تهران سدهاي تامين كننده آب تهران خواهند شكست، لوله هاي تامين آب بريده خواهد شد، و شهر در آتش خواهد سوخت! در يك كلام زلزله تهران، فاجعه اي ده ها هزار بار فجيع تر از زلزله قزوين به بار خواهد آورد...
مطالب كامل تر در اين زمينه رو حتما" در وبلاگ كتابدار بخونيد.


عكس از ايسنا (حميد فروتن) / ايده و لينك از وبلاگ قاصدك

 

- ساعت 13:25


 

٭ از ميان پيغام هاي شما:

[+] علي جون يادش به خير اون وقتي كه دايي شدي :) من هنوز يادمه توي شبكه پيام چه بساطي بود .. تو شده بودي علي دايي و خلاصه كلي تبريك بود كه از زمين وآسمون ميريخت سرت. چند وقت بعد از تومنم دايي شدم ... نميدونم شايد بهتره خوشحال بود براي آينده اون خواهر زاده كوچولوت كه داره ميره و مطمئنا وضعش از خواهر زاده من بهتر خواهد بود ...... يكم سختي داره كه تموم ميشه ولي به اينش مي ارزه كه طرف خوشبخت باشه (:
جواد Marpel

[+] دلم خانه ابرها بود
و آيينه فهميد
کسی در عطش ريشه می باخت
دلم ديد و آيينه باريد
[+] موطن آدمی را بر روی هيچ نقشه ای نشانی نيست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند
nwa

[+] نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
قاصدك

[+] بگذارتا بگريم چون ابردربهاران
كزسنگ ناله خيزد روزوداع ياران
اميدوارم همه ما از اين جداييها و رفتنها پند بگيريم و سعي كنيم از اين با هم بودنمان نهايت استفاده را ببريم چون انچه باقي ميماند همين يادها و خاطرات است . در ضمن من هميشه وبلاگت را ميبينم خيلي خوب و جالبه و من ديگه كم كم بهش عادت كردم.
بابك

[+] راستش من نمی تونم هیچی بگم فقط می گم می دونم که چه حالی داری وقتی بدونی عزیز ترین کسانت توی یه گوشه دنیا هستن و تو قادر به دیدنشون نیستی و فقط حسرت دیدنشون توی دلت می مونه . توی این چند روز هر بار اومدم اینجا یه دل سیر گریه کردم ولی نمی دونم برای تو و دردت بود یا برای درد خودم که شبیه درد تو بود . همین
Azadeh

[+] مطالبی رو که درمورد جدایی از خواهرزادت نوشتی خوندم. احساست رو درک میکنم. خیلی از ما به نوعی مواردی از این جدایی ها رو داشتیم و تلخی رنج جدایی رو با تمام وجودمون حس کردیم. اما چه میشه کرد که چرخ بازیگره و از این بازیها زیاد داره. البته زمان همراه خوبیه و همه غمها رو کمرنگ میکنه. امیدوارم که آرش کوچولو هر جا که هست در پناه خداوند و در کنار پدر و مادرش زندگی خوب و موفقی رو سپری کنه. این رو هم بگم شاید تو این ناراحتی رو بهتر میتونی تحمل کنی چون اینجا مطرحش میکنی و دوستانی داری که دلداریت میدن ولی من وقتی حسی مثل تورو داشتم فقط خدا رو داشتم که باهاش حرف بزنم. موفق باشی. مثل همیشه منتظر دیدن مطالب جدید و قشنگ توی وبلاگت هستیم.
سوسن


[+] Though we share this humble path, alone
How fragile is the heart
Oh give these clay feet wings to fly
To touch the face of the stars
Breathe life into this feeble heart
Lift this mortal veil of fear
Take these crumbled hopes, etched with tears
We'll rise above these earthly cares...

jmcp

 

- ساعت 13:04


 

٭
حالا ديگه تورو داشتن خياله

دل اسير آرزوهاي محاله

غبار پشت شيشه ميگه رفتي ولي هنوز دلم باور نداره
حالا راه تو دوره دل من چه صبوره
كاشكي بوديو ميديدي زندگيم چه سوت و كوره
آسمون از غم دوريت حالا روز و شب ميباره
ديگه تو ذهن خيابون منو تنها جا ميذاره
خاطره مثل يه پيچك ميپيچه رو تن خستم


ديگه حرفي كه ندارم

دل به خلوت تو بستم

دل به خلوت تو بستم

دل به خلوت تو بستم

 

- ساعت 12:51


 




 




 

٭ حالم اصلا خوب نيست، گلوم كيپ گرفته ، نفسم در نمياد، مغزم هنگ كرده، نميتونم بنويسم، ولي بايد بنويسم، خيلي وقته كه ظرفيتم تكميل شده، بايد يه جا داد بزنم...
همين الان آرش و مامانش رفتن... ولي من يكساعته كه خودمو تو اتاقم حبس كردم، چراغو خاموش كردم، صداي آهنگو بلند كردم، تا صداشونو نشنوم، ولي احساسشون ميكنم، نفساشون رو هم حس ميكنم، دلم براشون تنگ شده، به همين زودي... خداحافظي نكردم، نتونستم، هيچ وقت نتونستم...

سياوش داره برام ميخونه، هي تكرار ميكنه، يه ساعته كه داره يه آهنگشو تكرار ميكنه :

رفتي با قايق عشقت سوي روشني فردا
منو دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا

ديگه رو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي
لحظه هاي بي تو بودن ميگذره اما به سختي

دل تنها و غريبم داره اين گوشه ميميره
ولي حتي وقت مردن باز سراغت رو ميگره

ميرسه روزي كه ديگه قعر دريا ميشه خونم
اما تو درياي عشقت باز يه گوشه اي ميمونم

 

- ساعت 00:43


 

٭ همه ي آنچه كه دارم، پيشكش سادگي تو ...
خوش به حال اين بچه ها، چقدر معصوم و راحتن؛
آرش اومده تو اتاقم ميگه دايي، عجب گرفتاري شديما! ميگم براي چي؟ ميگه از دست اين مهمونا! چرا گريه ميكنن؟!
بغلش كردمو ميگم آخه دلشون برات تنگ ميشه، دل منم برات تنگ ميشه... ازش ميپرسم تو چي، تو هم دلت براي داييت تنگ ميشه؟ ميگه نه! براي چي؟ ميگم آخه داري ميريو ديگه پيشم نيستي، ميگه خوب لباستو بپوش با هم بريم كانادا! ميگم آخه نميشه، من امتحان دارم، ميگه خوب پس، فردا امتحانتو كه دادي سوار هواپيما شوهو بيا پيشم!
محكم مي چسبونمش تو بغلم تا صورتمو نبينه...

 

- ساعت 00:42


 



٭ حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
---------------------------تا نگاه ميكني
--------------------------------------وقت رفتن است؛


--------باز هم همان حكايت هميشگي


پيش از آنكه باخبر شوي
------------------------لحظه ي عزيمت تو
-----------------------------------------ناگزير ميشود؛

------آي ...
----------------اي دريغ و حسرت هميشگي


ناگهان چقدر زود دير ميشود.

----------------------------------------------------------قيصر امين پور

 

- ساعت 01:09


 

٭ دلم
----از سنگ
--------------كه نيست

-----------------------گريه
-----------------------------در خلوت دل
-----------------------------------------ننگ كه نيست ...

 

- ساعت 00:59


 



٭ الهي ور افتد نشان جدايي

چند روزيه كه همچين حال و روز خوشي ندارم، از يه طرف بازم فصل امتحاناستو بازم من درسامو بلد نيستمو بازم همون ماجراهاي هميشگي! از طرف ديگه هم خواهرمو آرش كوچولوي 4 ساله من دارن ميرن كانادا! و من ديگه دايي علي نخواهم بود! اون از خواهر زاده بزرگم كه اون سر دنياستو بهم ميگه علي گنده!! (BiG AL) ، اينم از اين يكيش كه نفس داييش بودو با هر دايي علي گفتنش يه دنيا عشق ميكردم، ولي ديگه نخواهم ديدش، شايد براي يكسال ، شايد مثل اونيكي براي 13 سال و شايدم بيشتر. ديگه صبحا آرش نيست كه بيادو نيم ساعتي هم تو جيگر داييش بخوابه تا ماساژش بدم، ديگه نيستش تا وقتي در اتاقمو روش ميبندم بياد پشت درم اينقدر بشينه تا درو روش باز كنم يا اينكه يه نقاشي كه به چشم من قشنگترين نقاشي دنياست برام بكشهو از زير در برام بده تو... ديگه نيستش كه وقتي داييش رسيد بدو بدو برهو كامپيوترشو روشن كنهو كانكت شه و براش ايميل هاشو چك كنه، يا اينكه بين سيدي هاش بگردهو موزيكاي محبوشو براش بذارهو باحاشون حال كنهو بخونه... ديگه نيستش تا وقتي كه پاي كامپيوترم نشستم، به زور بيادو يه راهي پيدا كنهو خودش برسونه تو بغلمو... يا اينكه بشينه تا من براش درسامو توضيح بدمو بعدش اونم برام مثلا همون توضيحاتو بلغور كنه تا بيشتر ياد بگيرم!! ديگه كي ميخواد تو هر فرصتي بپره بغل داييشو بگه دايي علي ، خيلي دوست دارم من، تو هم بيا با من بريم كانادا، اونجا بابا برام خونه ي مربع مثلث دار خريده! يا اينكه هميشه چهارچشمي اموال داييش رو بپاد و كسي در حضورش جرات نكنه پاشو بذاره تو اتاق داييش يا از چيزاش استفاده كنه... ):
آرش عشق داييش بود، خدا نگذره از سر اونايي كه وضعيتي براي اين مملكت ما درست كردن كه سرانجام خيلي ها رو به مهاجرت ختم كرد... ):

 

- ساعت 02:30


 

٭ من ِ خوره در عرض دو هفته بيشتر از 70 ساعت اينترنت خوردم!! يعني روزي بيشتر از 5 ساعت! مثلا به خيال خودم ايندفعه اينترنت ساعتي گرفته بودم تا كمتر آنلاين بمونم، هم خرجم كمتر شه و هم بيشتر به كاراي ديگم برسم و ميخواستم مثلا اين 70 ساعت رو يكماه و تا آخر امتحانام كشش بدم، ولي دو هفته اي كه تموم شد هيچ، هيچ روزي هم دل سيري آنلاين نموندم! هر شبم به دلم ميموند كه كاش اكانت نامحدود داشتمو ميتونسيتم بيشتر آنلاين باشم... عجب افيونيه اين بزرگراه اطلاعاتي!! (:
 

- ساعت 02:09


 

٭ قاصدك عزيز لطف كرد و اون متن اسپانيايي رو برام ترجمه كرد:

سلام! چه بامزه و غريب است. يک بلايي بر سرحروف آمده است!!! ((: ((:

 

- ساعت 01:27


 



٭ يكي برام يه كامنت انگليسي / اسپانيايي رو اين مطلب پايينيم زده، هر كي بلده لطفا اين قسمت اسپانياييش رو برام ترجمه كنه و زير اين مطلب بنويسه:

Hola que raro es esto!! se me piran las letras jaja!! In the case you can understand something, I´m spanish, and pleased to meet you



 

- ساعت 14:41


 




 

٭ امان از دست دوغ و كاپوچينوهو امتحان! (:

پريشب تصميم گرفته بودم كه زود بخوابم تا صبح هم زود پاشم و به درسام برسم، ساعتو هم براي 7:30 صبح تنظيم كرده بودم، ولي اين لوگوي خوشمزه ي مجله ي كاپوچينو همچين منو به وسوسه انداخته بود كه آخر شبي يه نسكافه ي پر خامه براي خودم درست كردمو خوردم. نتيجشم اين شده كه از 12 شب تا 5 صبح تو تختم ملق ميزدم! مگه خوابم ميبرد... فرداشم ظهر از خواب پاشدم!!
ديشب ولي تصميم گرفتم كه بشينم و تا دير وقت درس بخونم. آخرشب رفتم تو آشپزخونه و چشمم افتاد به يه بطري دوغ اعلا! بقيشم كه معلومه ديگه ، با اين دوغي كه من خورده بودم تا صبحش بيهوش شدم! (:

 

- ساعت 14:19


 

٭
صداي زن ايراني در اينترنت

اينم از ترجمه گزارش BBC در مورد زنان بلاگر در ايران كه ديروز لينك مطلب انگلسيش رو گذاشته بودم.

 

- ساعت 14:18


 

٭ "وب راهي پيش روي بانوان ايراني گذاشته تا آزادانه در مورد تابوهايي مثل دوست پسر و سكس صحبت كنند..."
ترجمه ي قسمتي از گزارش مفصل BBC بعد از مصاحبه با چند نفر از بلاگر هاي ايراني.

 

- ساعت 00:24


 

٭ عجب چيز جالبيه اين اينترنت بي سيم با تكنولوژي Wi-Fi. ميشه فضاي يك كافي نت و يا حتي يك شهر كوچك رو با اين تكنولوژي آلوده به اينترنت كرد تا هركس در هركجا كه باشه بتونه با كامپيوتر شخصي يا لپتاپش و يك كارت شبكه Wi-Fi به صورت بي سيم به اينترنت دسترسي پيدا كنه. اونم با سرعت بسيار بالاي 11 مگابيت در ثانيه (چيزي نيست كه! ميشه 5 گيگابايت در ساعت!!) ...
به نقل از سردبير: خودم

 

- ساعت 00:23


 

٭ يك وبلاگ جديد از يك شبكه پيامي قديمي.
ميلاد (Typhoon پيام) هم مدتيه كه بينام دودي رو راه انداخته و در مورد موسيقي مينويسه. يه گيرايي هم به من داده، بلكه منم اينجا بهش گير بدمو بچه معروف شه! ;)

 

- ساعت 00:20


 

٭ ماشالا! بيش از يك ميليارد سيگاري داريم تو دنيا، روزي چهارهزار نفر بهشون اضافه ميشه و دويست ميليون نفرشون هم زن هستند!
 

- ساعت 00:17


 



٭
اينم از محصول مشترك ِ
ديويد بكام فوتباليست و ويكتوريا آدامز خواننده ! (;


 

- ساعت 13:36


 

٭ من نميفهمم آخه مديريت يه رسانه عظيم تا چه حدي ميتونه احمق باشه؟!
مني كه خيلي اهل فوتبال نيستم، با ديدن چند صحنه از بازي سوئد – سنگال اينقدر حرص خوردم كه ديگه توبه ميكنم از اين سيماي لاريجاني فوتبال ببينم. نميدونم شمايي كه عشق فوتبال دارين چطور تحمل ميكنين!
از سانسور هاي گستاخانه و احمقانه ي ريشوي بوگندويي كه اون پشت نشسته (به قول دنتيست) و با ديدن تكون تكون خوردن هاي بعضي تماشاچي ها، هزارجور فكرو خيال به ذهن كثيفش وارد ميشهو از اون بدتر همه رو هم به كيش خودش ميپنداره كه بگذريم ، وسط وقت اضافي يه بازي حذفي (كه به هرحال از حساسيت زيادي برخورداره و هرلحظه ممكنه يه تيم حذف بشه) ، اذان رو هم به طور كامل پخش مي كنن!! 6 تا شبكه ي آشغال داريم و هر شش تاشون هم بايد با هم اذان پخش كنن. ديگه افراط رو به حد كمال رسوندن!
ولي اين سنگال جدا" پديده اي هستا! در اولين حضورش در جام، تاحاش به يك چهارم صعود كرده، همين الان گل طلايي رو زد و سوئد رو هم حذف كرد...

 

- ساعت 13:17


 



٭ شُـمالنامه – روز سوم

يكشنبه ديگه هوا باروني شده بود، صبح از خونه زديم بيرونو با ماشين يه گشتي زديم. رفتيم دم ساحل و يه كم زير نم نم بارون قدم زديم، ولي بارون شدت گرفت. سوار شديمو رفتيم طرف ايران تافته، و جيب شلواري و جيب جليقه دار خريديم!! تصميم داشتيم بريم نمك آبرود و يه كم تيراندازي كنيم. ولي بد باروني گرفته بودو نشد. پس راهو كج كرديم به طرف هتل هايت خزر و رفتيم يكساعتي تو لابيش نشستيم.
روبروي ما يه پسره نشسته بود و پاشو هم انداخته بود رو پاش و كف كفشش يه آرم بزرگ nike معلوم بود. منم كرمم گرفته بود كه حتما" يه عكس ازش بگيرم (كلي احساس شكار صحنه ها بهم دست داده بود! (: ) . خلاصه دوربين حسامو گرفتمو گذاشتم رو دسته ي مبل و LCDيش رو هم برگردوندم طرف خودم و شروع كردم به تنظيم لنز بر روي سوژه! تا اينجاش خوب كسي نفهميده بود. ولي اين دوربينه يه صداي كليك دوربين هاي آنالوگ رو هم شبيه سازي ميكنه! و صداش هم تا آخرش بلند بود. تا عكس رو گرفتم همچين كليكي كرد كه همه خبر دار شدن! ((: خود سوژه ي بنده خدا هم انگار فهميده بود ولي به روي خودش نيورد. احساس كردم كه انگار عكسش خوب نشدو دوباره يكي ديگه هم گرفتم! اين بار خوب شد، ولي سوژه ي ما هم خيلي شاكي پاشد رفت!! (: عكسشو ميچسبونم اين پايين!



خلاصه يه مدت تو لابي هتل نشستيمو بعدشم تو محوطش يه قدمي زديمو برگشتيم. ديديم امروز با توجه به اين بارون نميشه ناهار رو بيرون بخوريم. پس رفتيم ميدون متل قو و مخلفات ناهار رو تهيه كرديمو برگشتيم ويلا و ترتيبشون رو داديم.

چيزي كه از همون بدو ورودمون به متل قو جلب توجه ميكرد، فروش آزادانه انواع مشروب بود. از همون ورودي شهر، چند نفري بودن كه سرشون رو ميكردن تو ماشين و تبليغ آبجو و ودكاهاشون رو ميكردن. اينقدر زياد بودن كه ما از همون روز دوم سوم ديگه قيافتا" شناخته بوديمشون...

داشتم ميگفتم، ناهارمون رو خورديمو ميخواستيم يه چرت بزنيم كه احساس كرديم دو تا ماشين اومدن تو ويلا!! اين بلوار متل قو روزاي تعطيل ديوونه خونه ميشهو حسابي بساط تيك آف و دستي كشيدنو كورس گذاشتن به راهه. يه پاترول و BMW با هم كورس گذاشته بودنو پاتروليه ابله هم دستي كشيده بودو پيچيده بود جلوي بي ام و! ويلاي ما هم كه درست نبش بلوار بود ولي شانس اورديم كه يه جوب بين ديوارو بلوار بود وگرنه رسما اومده بودن تو خونه! اين گذشتو بعد از يكي دو ساعت پليس اومدو كارشون رو راه انداخت، ولي بازم همون جا يه پژوييه كه چنتا پسر توش بودن ماليد به يه پرايد پر دختر! خسارت زيادي نديد، ولي دخترا پريدن بيرونو صاحب پژو رو يه تيغ حسابي زدنو رفتن! (:

ديگه ساعت حدوداي شش شده بود و محمد مارو دعوت كرده بود خونشون. رفتيم پيششون و يكي دو ساعتي هم اونجا بوديم. 2 تا سگ خوشكل هم داشتن. چيزاي جالبي در مورد سگ ها ياد گرفتيم. مثلا اينكه ، هميشه بايد غذاي پخته بهشون داد و نبايد موقع غذا دادن دستو بالا گرفت. چون به فرض اگر شخص ثالثي هم وارد خونه شده باشه، به خاطر ترسي كه از سگها داره، دستش رو بالا ميگيره و احيانا يه تيكه گوشت براي آروم كردنشون ميندازه. ولي اگه سگها به اين روش عادت نداشته باشن اون غذارو نميخورن، مخصوصا اگه خام همه باشه. يا اينكه اگه خلافي كنن، بايد همون موقع تنبيهشون كرد! مثلا اگر كار خلافي انجام بده و صداش كنيمو بگيم بيا اينجا، بعد دعواش كنيم، سگ فكر ميكنه كه اين دعوا به خاطر اين بوده كه اومده پيشتون! و ...

برگشتيم خونه، يه شام سبك زديم، يه نسكافه درست كرديمو قدم زنان رفتيم تا 12-1 ديونه بازي ماشينارو ديديمو اونروز هم گذشت. (:


 

- ساعت 16:32


 

٭ ميگم آرش جان ، كي كارات با كامپيوتر تموم ميشه تا دايي به كاراش برسه؟
ميگه وقتي كارامو با كامپيوتر انجام دادم، كارام تموم ميشه !! (:

 

- ساعت 16:19


 

٭ ديروز رفتم نمايشگاه، حدود ساعت 3 بود كه رسيدم، ماشينو پارك كردمو به دنبال سالن نرم افزار گشتم، ولي دريغ از يه كيوسك اطلاعات و يه تابلوي درست حسابي براي راهنمايي به طرف سالنها، چون تا ساعت 5 بيشتر نبود و منم 2 ساعت بيشتر وقت نداشتم، عجله داشتم كه اول نمايشگاه نرم افزار رو ببينم تا چيزي رو از دست ندم! حدود يك ربع گشتمو سالنش رو پيدا نكردم و بالاجبار اول رفتم سالن نمايشگاه اختصاصي امارات. تو اين سالن تنها چيزي كه نظرم رو جلب كرد، غرفه Hair Club بود. احتمالا شما هم تبليغ اين برس هاي ليزري رو ديده باشين كه به قول خودشون راه حل نهايي درمان ريزش و رويش مجدد مو از طريق اشعه ليزر هستند. هنوز تو ايران نمايندگي ندارن ولي به زودي نمايندگيشون راه خواهد افتاد و اين برس ها رو با قيمت مفت 520 هزار تومان خواهند فروخت!
از اون سالن در اومدمو به سالن ميلاد كه نمايشگاه هتلداري و صنعت توريسم توش بود رفتم. به نظر من نمايشگاه نسبتا خوبي بود ، قهوه خونه و اجراي موسيقي زنده سنتي هم داشت. اونجا هم غرفه اي كه بيشتر توجهمو جلب كرد، غرفه باشگاه تيراندازي مهام بود. رشته هاي مختلف تيراندازي رو در اونجا ميشه ياد گرفت و به صورت تفريحي بازي كرد.
بعد از اين سالن، بالاخره سالن نرم افزار رو هم پيدا كردم! هيچ حرفي ندارم راجع بهش بگم، به نظرم هيچ چيز جديدو به درد بخوري توش پيدا نميشد، غير از همون نرم افزار هاي هميشگي با تخفيف ويژه و بازي هاي 600 تومني!
2 تا سيدي هم گذاشت رو دستم! آموزش بدنسازي 4 تومني! كه 170 مگ بيشتر حجم سيديش نبود!! و Hollywood3 . اين يكي رو با كلي شوق و ذوق اومدم خونه نصبش كردم، ولي گفت بايد زنگ بزنينو كدشو از شركت بگيري! زنگ زدمو يه خانومه بعد از 10 تا زنگ گوشي رو برداشتو گفت الان نيستن! فعلا بمون تو خماريش و فردا زنگ بزن تا كدش رو بهت بگيم!! گفتم يعني كسي نيست كه امروز كار منو راه بندازه ؟ گفت من هستم ولي دارم ميرم!! كلي كفرمو در اوردن! مايكروسافت هم با همه مايكروسافتيش از اين ادا ها نمياد كه اينا ميان! كل اين نمايشگاه نرم افزار، بيشتر از 20 دقيقه طول نكشيد! اومدم بيرونو رفتم نمايشگاه ماشين آلات و سنگهاي ساختماني، براي من اين پر بار ترين سالنش بود، از غرفه هاي تلويزيون دارش كه بگذريم (كه توشون همه داشتن فوتبال ميدين!) ، تو بقيه اش چيزاي خيلي خوبي ميشد پيدا كرد. اونجا هم يه گشتي زدمو يه سري اطلاعات گرفتمو اومدم بيرون، ساعت ديگه 5 شده بود، هنوز 4-5 تا نمايشگاه ديگه هم بود، ولي نه وقتشو داشتم و نه حالش رو. پس برگشتم خونه... (: تو اين مدت حتي يه آشنا هم تو نمايشگاه نديدم، نه يه هم شبكه اي و هم وبلاگي و نه يه همدانشگاهي!
خلاصه اگه فقط به هواي نمايشگاه نرم افزارش ميخواين برين، نرفتين هم چيز زيادي رو از دست نميدين.

 

- ساعت 16:19


 



٭ خاطرات مُشبَك (1) - حكايت دوستي هاي مجازي

اين حكايت دوستان شبكه اي و در حقيقت دوستان مجازي هم حكايت غريبست! (:
يادش بخير، اون زمونا، اوايل راه اندازي شبكه پيام كه هنوز هيشكي هيشكي رو نديده بود، همه از من ، تصور ِ يك پسر كوچولوي فسقلي خجالتي رو داشتن، در حقيقت حرفها و پيج هاي من اينجوري بهشون القاء كرده بود، ولي در اولين قرار و اولين برخورد خيلي ها هاجو واج مونده بودن كه اين پسره ي 190 سانتي، چطور ميتونه هموني باشه كه تصور ميكرديم! (:
در عوض خيلي ها هم بودن كه ايدي و رفتارشون يه آدم سيبيل كلفتِ پر ابهت رو در ذهن ديگران متجلي ميكرد، ولي خود واقعيشون يك دهم ابهت مجازيشون رو هم نداشتن...
يا مثلا يه پاندا داشتيم كه تا مدتها دل همه رو برده بود و خلاصه كشته داده بود هزار هزار، و خيلي ها قرارها رو براي ديدن اين دختر روياهاشون ميومدن، ولي دريغ از اينكه اين آقا حسام ما خودش رو دختر جا زده بود، وگرنه هيچ نشانه از دختر بودن نداشت! ((;
همين سياوش گارفيلد كه با كمك هم اين ساعت وبلاگمو درست كرديم ها، تو شبكه پيام دشمن خوني من بود! ما دوتا اصلا تشنه به خون هم بوديم، 2 تا از محبوب ترينو فعال ترين انجمنهاي شبكه دست ما دوتا بود و جالبشم اين بود كه من به انجمن فرهنگيه اون حسادت ميكردمو اونم چشم ديدن موفقيت انجمن جوان من رو نداشت. هر روز كه چشم باز ميكردم ميديدم يه نامه اي زده يا يه كاري كرده كه منو بچزونه، منم آتيشي ميشدمو يه جواب بهش ميدادم و آرزو ميكردم كه تا بطن وجودش بسوزه! (: و اين قصه سر دراز داشت. هميشه جفتمون تو التهاب بوديم كه يعني فردا كه پاشديم، اين پسره ي فلان فلان شده نباشه چي بهم انداخته! شب تا صبح نقشه ميكشيديم كه فرداش چجوري جواب همو بديم تا هم حسابي حرصشو در بياريمو هم بقيه ي رو طرفدار خودمون كنيم و ... ولي از وقتي كه اين سياوش رو حضوري ديدمشو ديگه تب شبكه بازيمون هم كم شد، حسابي با هم رفيق شديمو اتفاقا خيلي هم با هم حال ميكرديم. همين الانش اگه ما دوتا روزي 3-4 ساعت تو مسنجر همديگرو نبينيم، شبمون صبح نميشه. و دعواهاي اون زمونا هم برامون به خاطرات خوش تبديل شدن.
البته خيلي ها هم بودن كه دامنه اختلافات شبكه اي رو به بيرون هم ميكشيدن. اگه تو شبكه با هم دشمن بودن، بيرونشم چشم ديدن همو نداشتن و دلشون ميخواست فلان برخورد مجازيشون رو در دنياي واقعي هم تلافي كنن! (چه ابلهانه!)

ولي به هرحال به نظر من دوستيهاي شبكه اي، يعني دوستيهايي كه شروعشون شبكه اي بودنو در دنياي مجازي ريشه زدن، دوستي هاي خوب و موفقي بودن. همين الانشم بهترين دوستاي من شبكه اي هستن. حسن اين دوستيها اين بود كه تا حدودي ميشد شخصيت افراد رو بعد از چند هفته يا حتي چند ماهي كه ارتباط ها فقط به صورت چتي يا پيج بازي بود تشخيص دادو كم و بيش افراد رو شناخت و ديگه در اولين برخورد واقعي ، گرچه اون تصوري كه از سيماي طرف در ذهنت بوجود اومده بود، گاهي تفاوت فاحشي با واقعيت داشت ولي تا حدود زيادي روحياتش دستت اومده بود.
دوستاني كه من در شبكه پيام پيدا كردم (ويا در حقيقت همه دوستانم)، الان برام يك دنيا ارزش دارن. (:

اون زمونا، شبكه پيام، در دوران طلاييش و در اوج موفقيتش يه مدير داشت به اسم دكتر دادخواه، و واقعا" هم كه هرچه داشت از اين مدير با تدبيرش داشت (پارسال دكتر رفت، پس ما هم رفتيم ، پس پيام ديگه پيام نشد).
آقاي دادخواه هميشه ميگفت آدما پشت اين نقاب شبكه ايشون نقش اوني رو بازي ميكنن كه هميشه دوست داشتن باشن، ولي چه فايده كه اين شخصيت مجازي با زدن يك كليد و خاموش شدن كامپيوتر محو و نابود ميشه. پس چه بهتر كه هركس خود واقعيش رو اوني كنه كه دوست داره... (:

 

- ساعت 12:38


 

٭ اين كامنت ها، نامه ها و پيغام هاي دنياي مجازي، به نظر من اونقدري ارزشش رو ندارن كه مستقيما در زندگي واقعي ماها تاثير بذارن. اتفاقا" براي اين دنياي مجازي خيلي هم تاثير گذارند ولي براي دنياي واقعي نه! يعني نبايد باشند. به هرحال همونجوري كه نظرات مفيد و سازنده اي ممكنه از طرف خوانندگان اين دفتريادداشت هاي شيشه اي برسه ، امكان برخورد با نظرات غير مفيد و حتي غير مسئولانه و غير مودبانه هم زياده، و به هرحال همه اينها نشان دهنده شخصيت نويسندشون هست. و البته مسئوليت و عواقبشون هم صددرصد به خودشون بر خواهد گشت.
گذشته از اون، وقتي كه قراره از نظرات خواننده ها با خبر بشيم، نبايد همش انتظار تاييد و تمجيد رو داشت، بلكه ممكنه كه در خيلي از مواقع هم با نظرات منفي و حتي غير بهداشتي اونها روبرو شد. اصلا اين موارد از الزامات بحث كردن و نظر دادنه و تا بدي نباشه، خوبي معنايي نخواهد داشت.
خلاصه اينكه به نظر من، نبايد اجازه بديم كه تاثيرات مخرب بعضي از اتفاقاتي كه در اين دنياي مجازي زندگيمون ميوفته ، در زندگي واقعيمون هم خودشون رو نشون بدن ولي چه بهتر كه تاثيرات مثبتش رو به زندگي واقعيمون هم بكشونيم... (:

ولي خداييش اين پينك فلويدش آخر بلاگره، اينقدر اين مطالبشو قشنگ مينويسه كه آدم خودشو هم جزو ماجرا فرض ميكنه! (; نصف شبي اينقدر قاه قاه از اين مطلب آخرش خنديدم كه فكر كنم همه رو از خواب بيدار كردم! ((:

 

- ساعت 10:47


 

٭ اينم از دوتا وبلاگ جديد و خوندني:

وبگرد ِ سينا مطلبي كه خاطرات يك وبگردش رو در روزنامه ها و گويا ميخونديم.

و اولين وبلاگ يك مجله تخصصي يعني دنياي كامپيوتر و ارتباطات. مطلب زير رو از اين وبلاگ نقل ميكنم:

"...اگر ايرانيان در زمان هخامنشيان كامپيوتر را اختراع مي‌كردند،
به فرمان پادشاه، حجاران در پايان هر سنگ‌نبشته مي‌افزودند كه شاهنشاه ايران به ياري اهورامزدا و با فره ايزدي فرمان ساخت رايانك را به پيشه‌وران داد! و به دشمنان شكست خورده‌شان‌، به رسم جوانمردي يك كامپيوتر هديه مي‌دادند!
اگر ايرانيان كامپيوتر را در زمان استيلاي اعراب اختراع مي‌كردند،
اصولا چنين اتفاقي نمي‌افتاد و در آن زمان مطلقا چيزي اختراع نمي‌شد.اگر هم مي‌شد، ماموران حكومتي آن را مصادره مي‌كردند و روي شيشه مونيتورش مي‌نوشتند:مافاتح گشتيم بر اين كفار بي‌ايمان! و صفحه كليدش را مي‌شكستند و هر دكمه را به غنيمت به سرداري مي‌دادند و سرانجام كيس و هاردش را به دليل آن كه اطلاعاتش به شيوه باينري ثبت شده بود و عرب‌ها از زبان آن سردرنمي‌آوردند، به جرم ارتدتد در آتش مي‌سوزاندند!
..." (:

 

- ساعت 10:36


 

٭ يك پروژه ي عالي براي سرويس دهي به وبلاگ هاي فارسي.

سايت Persianblog.com از ديروز 20 خرداد ماه با امكانات فوق العاده بهتري از سايت بلاگر راه اندازي شده. علاوه بر اديتور بهتر و قوي ترو بهينه شده براي فارسي نوشتن، و همچنين تاريخ خورشيدي، امكان نظر دادن در مورد هر مطلب و فهميدن تعداد مراجعه كنندگان هم به صورت پيشفرض در اين سايت وجود داره.
البته ظاهرا" هنوز مراحل تستش رو ميگذرونن ولي تا همينجاش هم امكانات خيلي خوبي رو براي وبلاگهاي فارسي ارائه كردن و از اون مهمتر به زودي امكان انتقال وبلاگهاي فارسي از بلاگر رو هم محيا خواهند كرد.

وبلاگ من رو ميتونين در آدرس Pirouz.persianblog.com در سايت مذكور مشاهده كنيد. (:

 

- ساعت 10:30


 



٭ ديدم چنتا از دوستان، يه سري عكس BodyArt (نقاشي بر روي بدن) گذاشتن تو وبلاگهاشون، منم ديدم بد نيست كه يه Painted Hand خوشكل بذارم. اگه خوشتون اومد، بازم دارم...


 

- ساعت 22:07


 

٭ مخابراتو از اين كارا؟ حسابي نا پرهيزي كردن!
با آخرين فيش تلفنتون برين مركز مخابراتتون و آدرس ايميلتون رو هم بدين و از اون به بعد صورتحساب و ريز تماس هاتون به ايميلتون ارسال خواهند شد... (:

 

- ساعت 20:25


 

٭ فعلا" يه تغييرات كوچولو تو قيافه ي وبلاگم دادم. ولي دارم يه سايت جديد طراحي ميكنم و به محض آماده شدنش به خونه ي خودم در آدرس www.AliPirouz.com اسباب كشي ميكنم.

با كمك سياوش عزيزم يه ساعت خوشكل و با اسم وبلاگم درست كرديمو گذاشتم اون بالا، در عوض اون بنري كه بر عليه مصوبه سناي آمريكا درست كرده بودم رو بردم پايين صفحه و دوباره هم كد هاشو اينجا ميذارم تا اگه ميخواستين بذارين تو وبلاگتون.



فقط لطفا دوستاني كه قبلا" اين بنر رو به وبلاگشون اضافه كردن يا حالا ميخوان اضافه كنن، زير اين مطلب در قسمت نظرات بنويسن تا آمارش دستم بياد. ممنون (:

 

- ساعت 20:16


 



٭ خبر پايين رو خوندين؟ پس اين خبر رو هم بخونين!

حامیان حقوق حيوانات در آمريکا با دست زدن به رشته مبارزاتی سعی می کنند حق شکايت و حضور در دادگاه را برای شامپانزه ها کسب کنند. آنها ميگويند که اين حيوان که از لحاظ ژنتيک تا 7/98 درصد با انسان وجه اشتراک دارد، بايد از حقوق يکسان با کودکان برخوردار باشد...
(چه شانسي اوردن كه حقوق يكسان با كودكان ايراني ندارن!)

 

- ساعت 10:49


 

٭ چندي قبل يك کودک مشهدی که مدتی زير انواع شکنجه و آزار جسمانی پدرش بود، در اثر جراحات شديد در بيمارستان درگذشت... و حالا در خبر ها ميخوانيم كه 'قاتل کودک مشهدی قصاص نمی شود'!!
چرا كه بر اساس قانون مجازات اسلامي مصوبه 1370 مجلس شوراي اسلامي "اگر پدر و يا جد پدري فرزند خود رو به عمد بكشند، قصاص نخواهند شد و مادر هم نهايتا" ميتواند تقاضاي ديه كند" !!

نظر شما در اين مورد چيست؟ !

 

- ساعت 10:36


 



٭ شـُمالنامه - روز دوم

شنبه، صبح خيلي زود (مثلا ساعت 9!) به هزار زحمت از خواب بيدار شديم، دست و رويي شستيمو يه صبحونه ي مفصل هم خورديمو راه افتاديم به طرف جنگل! از زيبايي هاي اين يكي بهشت نميگم، عكساشو ميذارم خودتون ببينين... يه جنگل با صفا، يه رودخونه زيبا، و كلي هم گاو خوشگل! يكي دو ساعتي تو جنگل گشت زديمو هركاري هم كرديم نتونستيم از رودخونش رد شيمو بريم به قسمتهاي تاريكش! يه وقت فكر نكنين اين رودخونه اي كه نتونستيم ازش رد شيم همين جوي ِ كوچولويي هست كه تو اين عكس معلومه ها! اون واقعا رودخونه بود، خيلي هم بزرگ و عميق! وگرنه از اين تونستيم بپريم!! (;



تصميم گرفتيم كه ناهار رو هم همونجا بخوريم، پس رفتيمو مخلفات نهار و آماده كرديمو برگشتيم و يه جاي خوب پيدا كرديم و كمپ زديم. همونجا هم جوجه ها رو زديم سر سيخ و جاي شما خالي ... بعدشم تا عصر يه چرت كوچولو تو كمپمون زديمو برگشتيم ويلا.


هوا باروني شده بود، ولي دل ما هم ساحل ميخواست، بدون توجه به بارون رفتيم تو ساحل و حسابي قدم زديمو مثل اين دريا نديده ها هم پاچه هامونو زديم بالاهو كلي موج بازي كرديم! ((: توضيح عكس: تو اين هواي سرد و باروني و كنار ساحل ، كه همه داريم يخ ميزنيم، منم فرصت گير اوردمو دارم از وبلاگم براشون تعريف مي كنم، اونا هم خيلي جدي دارن گوش ميدن!! ((:


سر تا پامون ديگه غرق آب بود، راه افتاديم به طرف خونه ولي جمعيتي كه توي فروشگاه ايران تافته بودن ما رو هم وسوسه كرد، پس يه چرخي اون تو زديمو ولي به خاطر هيكل خيسمون امتحان كردن لباسارو گذاشتيم واسه فرداش. دوباره را افتاديم كه بريم به طرف ويلا، ولي هوس كرديم كه يه سري هم به محمد Mox بزنيم. مبايل ها راه نميدادن، پس رفتيم در خونشون و بعد از نيم ساعتي بارون خوردنو جيغ زدنو در زدن، بالاخره صدامونو شنيدنو در رو رومون باز كردن، همون جا يه حال احوالي كرديمو قرار شد كه فرداش مفصل ببينيمشون. بالاخره رضايت داديمو برگشتيم ويلا و اون روز هم گذشت.

اينو يادم رفت بگم! عصرش رفته بودبم يه جا كه يه ويلاي نيمه تمامو كه محمد داره ميسازتش ببينيم، دريغ از اينكه بغل دستمون چنتا كندوي زنبور بزرگه و صاحبشم توري به سر افتاده به جونشون! تا خواستيم بجنبيم، يه گله زنبور حمله كردن به منو عليرضا و ما هم كلي راه رو شلنگ تخته اندازو جيغ زنان دوييديم تا بالاخره ولمون كردن! اگه دوربين اونموقع آماده بود، آخر عكس ميشد اون صحنه! ((:


در بهشتِ مُتل قو، حتي سنگ ها هم سبز بودند...

 

- ساعت 18:36


 

٭ اينم از نتايج نظرسنجي روزانه تا به حال (بعد از 100 راي):

- 40% از راي دهندگان گفتن كه عاشق اين وبلاگن ؛
- 21% دوستش دارن ؛
- 20% ازش متنفرن ؛
- 11% ميگن معموليه و
- 8% هم دوستش ندارن.


در كل خاطرات مـُشَبـَّـك تونسته كه 71% از توقعات خوانندگانش رو برآورده كنه... (:
ممنون از همه دوستاني كه در نظرسنجي روزانه شركت ميكنن، شما هم اگر ميخواستين، ميتونين در اين سايت براي وبلاگتون يك بخش نظرسنجي راه اندازي كنيد.

 

- ساعت 17:24


 

٭ ديروز و فردا دست به يکی کردند،
ديروز با خاطرات گذشته فريبم داد،
فردا با وعده های دروغ خوابم کرد.
وقتی چشم گشودم امروز هم رفته بود...

از وبلاگ خوابهاي طلايي

 

- ساعت 00:28


 

٭ اينجا رو كليك كنيد، با دقت و از نزديك به جزئيات اين اتاق نگاه كنيد، مخصوصا به تابلوي كوچكي كه بر روي ديوار است. صداي اسپيكرتون رو هم تا جايي كه صداهاي مبهمي كه از اتاق مياد رو به خوبي بشنويد بلند كنيد. صبر كنيد. 30 ثانيه، 40 ثانيه، يك دقيقه ... به عالم ارواح خوش آمديد! ;)
 

- ساعت 00:28


 

٭ به! اينجارو ببينين! شركت كنندگان در اجلاس سالانه عكاسان در پاريس، در حدود 14 سال پيش، براي عكس گرفتنشون از ايده ما (يا در حقيقت ايده آرش، همه كاره ي سايت فوق العاده آينه) استفاده كرده اند. خوب شد كه عكس هفته نبوي آنلاين دستشون رو ، رو كرد! (:

 

- ساعت 00:28


 



٭ يه قرار جمع و جور وبلاگي (:
رستوران سارا، ميرداماد، پنجشنبه 8 خرداد 81
ماشالا اينقدر اين عكاسباشيش حرفه اي بود كه مجبور شدم عكسو كج كنم تا خودمون صاف شيم! (;


 

- ساعت 14:24


 

٭ شـُمالنامه – روز اول

جمعه ظهر، به لطف امتحاني كه استاد نابغمون برامون گذاشته بودو من تا 2 بعد از ظهر گرفتار شده بودم، مجبور شديم عصر راه بيوفتيم و بالاخره هماهنگ شديم و ساعت چهار راه افتاديم. هوا عالي بود، جاده هم خيلي شلوغ نبود. (البته ظاهرا" شانس اورديم كه دير راه افتاديم، چون كسايي كه زود راه افتاده بودن هم زودتر از ما نرسيدن!).
سد كرج تا نزديكاي سرريز سد پر شده بود، مدتها بود كه سد رو به اين پري نديده بودم، ظاهرا الان بيشتر از 400 ميليون متر مكعب ذخيره آب داره و مصرف روزانه تهران هم در حدود 2 ميليون متر مكعبه و با همين اوصاف امسال خوشبختانه تا حداقل 200 روز ديگه ذخيره آب داريم.
توراه يه جايي ماشين هاي زيادي وايساده بودن، ما هم كنجكاو شديمو وايساديم… جاي شما خالي! عجب بهشتي بود اونجا، يه مزرعه پر از گلهاي لاله سرخ و زرد. تا حالا اين هم لاله رو يه جا نديده بودم! فستيوال لاله ها بود. هر چي تلاش كرديم كه رامون بدن تو، موفق نشديم، نهايتا به همون بيرونش رضايت داديمو حسام هم چند تا عكس فوق العاده زيبا از اين بهشت گرفتو 4 تا لاله هم خريديمو راه افتاديم. من هنوزم اين عكسارو كه ميبينم دلم ضعف ميره. هيچ وقت چشمام اينقدر حال نكرده بودن!


به مرزن آباد كه رسيديم، بالاخره مبايل ها آنتن دادن، يه زنگ به خونه هامون زديمو گفتيم كه رسيديم به ويلا تا نگران نشن، چون بقيه جاده هم باز مبايل هاي آنتن نميدادو ما هم زودتر از 10 و 11 نميرسيديم.

اونجوري كه ما يواش يواش ميومديمو از زيبايي هاي جاده چالوس لذت ميبرديم، طرفاي 8 بود كه رسيديم رستوران آبي، يه استراحت و توقفي كرديمو توقف بعديمونم ديگه خود متل قو بود.


ديگه آخراي شب بود، يه پيتزا در به در رفتيمو بعدشم تو هواي عالي ساحل متل قو قدمي زديمو برگشتيم ويلا و تا خود صبح بيهوش شديم! (:


 

- ساعت 14:12


 



٭ من بالاخره نفهميدم كه از اينكه اهل فوتبالو جام جهاني نيستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت! با ديدن خوشحالي و انرژي كه بعضيها از بردن تيم محبوبشون گرفتن، فكر ميكنم كه عجب لذتي رو از دست دادم، ولي از يه طرفم بعضيهاي ديگه همچين از باخت تيمشون دارن خودشون رو ميخورن و احتمالا يه هفته اي قراره دمق باشن كه كلي خدارو شكر ميكنم كه اهلش نيستم! (:
ديشب اتفاقي تلويزيون رو روشن كردم و يكي از كانالا داشت تصاويري از استاديومارو نشون ميدادو اون آهنگ قشنگ و ملايمي كه هربار تلويزيون براي جام جهاني ميذاره رو ، پخش مي كرد. يهو از شنيدنش كلي خاطره برام زنده شد، رفتم به ايتاليا 90، اون زمان حسابي فوتبالي بودم، ياد بازي فينالش افتادم كه آرژانتين خيلي ناجوانمردانه از آلمان و داور (اسمش چي بود؟ كودسال؟ گودسال؟ گوساله؟!) باخت و تا كلي وقت دمق بودم. از بازيهاي 94 كه هيچي يادم نمياد، ولي جام 98 رو هم به خاطر حضور ايران تا حدودي دنبالش ميكردم... يادش بخير، احساسي كه از برد تيم مليمون مقابل آمريكا داشتم، اصلا قابل وصف نبود، از اون بالاتر بازي با استراليا و صعودمون به جام جهاني. چقدر يواشكي بعد از بازي اشك شوق ريختم! (: از بازيهاي امسالم كه اصلا خبر ندارم، فقط بعد از اينكه فهميدم آلمان يه سوسمارخورو سوسك كرده، كلي ذوق كردم! (:
ولي به هرحال به مني كه اهلش نيستم هم اين روزا و اين بازي ها و حرف و حديثاي مردم يه احساس خاصي ميدن، خوش به حاله شما كه از دنبال كردنشون لذت هم ميبرين. (:
از تيمها و بازيكناشون كه چيزي سر در نميارم، برا همينم يه عكس حاشيه اي از جام جهاني ميچسبونم اين زير كه به علت بدآموزي ديدنش براي اطفال زير 17 سال توصيه نميشه!! (;


/\/\ لطفا نظراتتون رو در مورد اين عكس و مطلب، بنويسيد.

 

- ساعت 19:32


 

٭ باورتون ميشه كه من به عُمرم حتي يه پنج زاري هم تو هيچ قرعه كشي برنده نشدم؟!! ولي ديروز اين طلسم شكست. اينترنتم تموم شده بود و ميخواستم برم تمديدش كنم، ولي قبلش در كمال نااميدي رفتم يه سري به نتايج مسابقه سايت البرز زدمو ديدم كه اينترنت بـُردم! گرچه 15 ساعت بيشتر نبودو احتمالا خوراك دو روزمه، ولي كلي هيجان زده شدم! اولين احساس برنده شدن، بعد از 24 سال!!!!! ((:
ايندفعه براي اولين بار به جاي سرويس نامحدود، يه اكانت ساعتي گرفتم، 50 ساعت + 15 ساعتي كه بردم، ميشه تقريبا روزي 2 ساعت در ماه... اينجوري هم مجبور ميشم كه كمتر آنلاين بشم، بلكه به بيشتر به كاراي ديگم برسم، و هم خرج تلفن و اينترنتم خيلي كم ميشه. گرچه ميدونم كه آخرشم اين 65 ساعته رو يكي دوهفته اي ميخورمشو مجبور ميشم دوباره يه اكانت نامحدود بگيرم!! (:

 

- ساعت 19:28


 



٭ شـُمالنامه – پيشگفتار

دو سه هفته پيش - كه 2-3 روز اول هفته تعطيلي داشتيما - با حسام Panda ، عليرضا Heavy و خانومش رفتيم بهشت! مـُتل قو واقعا بهشت شده بود، از همه نظر. (;
از همون روزا ميخواستم سفرنامشو بنويسم، ولي منتظر عكساش بودم. اين حسام ما، يه دوربين ديجيتال خيلي حرفه اي داره و واقعا عكساي فوق العاده اي ميگيره، فقط ايرادش اينه كه تا عكساشو بعدش برامون بفرسته، اقلا يكي دو باري دقمون ميده! (حسام، بالاخره شكايتتو كردم! ((: ) ولي كم كم داره خوش قول ميشه! (:
از شوخي گذشته اگه عكاسي صنعتي – تبليغاتي ميخواستين، حتما خبرش كنين، كار خودشو دوربينش شاهكاره. حالا عكسايي كه ازمون گرفته رو هم ميفرستم تا خودتونم ببينين.
داشتم ميگفتم، جمعه بعدازظهر رفتيم و دوشنبه شب هم تهران بوديم و تا ميتونسيم هم نفس كشيديمو از طبيعت شاهكارش چشم چروني كرديم. اگه اونجا يه خورده امكاناتش بيشتر بودو اينترنتشم جور بود، من هيچ وقت حاظر نبودم تو يه شهر ماشيني مثه تهران زندگي كنم...
ايشالا از فردا پس فردا سفرنامشو همينجا مينويسمو عكاشو هم ميذارم. فعلا شما اين عكساي متل قو رو برين ببينين تا بعد...
ولي خداييش هيج جا مثل اين مملكت ما نميشه، كجاي دنيا از پايتختش با يه ساعت رانندگي ميشه رفت اسكي و با يه ساعت پرواز هم رفت غواصي توي آبهاي آزاد! در يك زمان هم به طبيعت زيبا و درياي شمالش پناه برد يا به كوههاي برفيشو كوير سوزانش. اين همه نعمت، ولي دريغ كه بي صاحبه! بگذريم!

 

- ساعت 10:58


 

٭ نخير! من آدم بشو نيستم! نميدونم كي ميخوام درك كنم كه تو مملكت گل و بلبل ما، مدتهاست كه خلاف كردن شده ارزش و هركي هم خلاف نكنه، كـُلاش پس معركست. مخصوصا تو رانندگي!
هرچي به خودم نهيب ميزنم كه اين راننده هاي خلافكارو ول كنو بسپارشون به قانون (ببخشيد؟ اصلا چي هست؟!) نميتونم! بايد يه جوري بزنم تو حالشون وگرنه حال خودم ميگيره!

مكان: ظفر- شرق به غرب
زمان: 2 شب پيش، حدوداي 12:30

توراه خونه داشتم آسه آسه واسه خودم ظفر رو ميرفتم بالاهو با قميشي حال ميكردم، ظفر از مدرس تا نفت دوطرفست و از اون به بعدش يه طرفه ميشه و كساييكه از مدرس ميان پايين، نهايتش ديگه بايد بپيچن تو نفت، ولي نزديكاي نفت بودم كه ديدم يه پيكانيه (احيانا از نسل همون گاري چي هايي بوده كه قبلا ذكر خيرشونو كرده بودم) نفتو هم رد كردو داره ورود ممنوع مياد، منم كه طبق معمول دوباره كفرم در اومده بود، نور بالا زدمو تو خط خودم مستقيم رفتم و اصلا هم نكشيدم كنار و اونم مجبور شد تا آستانه تو جوب افتادن بكشه كنار (آخ كه چه حالي داد (: ) خيلي پيروزمندانه از بغلش رد شدمو تو آينه داشتم نگاه ميكردم كه ديدم همونجا پيچيدو افتاد دنبالم!! كه خوشبختانه بعد از يه تعقيبو گريز پر هيجان! تو كوچه پس كوچه هاي نفت گمم كردو اينبار هم به خير گذشت.

خلاصه اگه يه مدت ديگه ديدن از من خبري نيستو وبلاگم بي صاحاب شده، احتمالا به دست يكي از همينا به ديار باقي شتابونده شدم!! (:

 

- ساعت 10:58


 

٭ آقايون، خانوما، والا نظرسنجي اين پايينو واسه خودم نساختما! گذاشتم تا از نظرات شما هم خبر دار بشم. آخه يعني كه چي كه من امروز 230 تا خواننده داشتمو يه نفر هم نظري نداشته؟؟

/\/\/\/\/\ خلاصه اينكه لطفا تحويل بگيرين! (:

 

- ساعت 00:16


 

نقل مطالب از اين صفحه ، با ذكر نام و لينك وبلاگ توصيه مي شود!


:Special Thanks to

Hossein Derakhshan's Weblog

[Powered by Blogger]

[Hosted by Network Supporters]

[Comments by YACCS]