|
|
٭ شُـمالنامه – روز سوم
يكشنبه ديگه هوا باروني شده بود، صبح از خونه زديم بيرونو با ماشين يه گشتي زديم. رفتيم دم ساحل و يه كم زير نم نم بارون قدم زديم، ولي بارون شدت گرفت. سوار شديمو رفتيم طرف ايران تافته، و جيب شلواري و جيب جليقه دار خريديم!! تصميم داشتيم بريم نمك آبرود و يه كم تيراندازي كنيم. ولي بد باروني گرفته بودو نشد. پس راهو كج كرديم به طرف هتل هايت خزر و رفتيم يكساعتي تو لابيش نشستيم. روبروي ما يه پسره نشسته بود و پاشو هم انداخته بود رو پاش و كف كفشش يه آرم بزرگ nike معلوم بود. منم كرمم گرفته بود كه حتما" يه عكس ازش بگيرم (كلي احساس شكار صحنه ها بهم دست داده بود! (: ) . خلاصه دوربين حسامو گرفتمو گذاشتم رو دسته ي مبل و LCDيش رو هم برگردوندم طرف خودم و شروع كردم به تنظيم لنز بر روي سوژه! تا اينجاش خوب كسي نفهميده بود. ولي اين دوربينه يه صداي كليك دوربين هاي آنالوگ رو هم شبيه سازي ميكنه! و صداش هم تا آخرش بلند بود. تا عكس رو گرفتم همچين كليكي كرد كه همه خبر دار شدن! ((: خود سوژه ي بنده خدا هم انگار فهميده بود ولي به روي خودش نيورد. احساس كردم كه انگار عكسش خوب نشدو دوباره يكي ديگه هم گرفتم! اين بار خوب شد، ولي سوژه ي ما هم خيلي شاكي پاشد رفت!! (: عكسشو ميچسبونم اين پايين! ![]() خلاصه يه مدت تو لابي هتل نشستيمو بعدشم تو محوطش يه قدمي زديمو برگشتيم. ديديم امروز با توجه به اين بارون نميشه ناهار رو بيرون بخوريم. پس رفتيم ميدون متل قو و مخلفات ناهار رو تهيه كرديمو برگشتيم ويلا و ترتيبشون رو داديم. چيزي كه از همون بدو ورودمون به متل قو جلب توجه ميكرد، فروش آزادانه انواع مشروب بود. از همون ورودي شهر، چند نفري بودن كه سرشون رو ميكردن تو ماشين و تبليغ آبجو و ودكاهاشون رو ميكردن. اينقدر زياد بودن كه ما از همون روز دوم سوم ديگه قيافتا" شناخته بوديمشون... داشتم ميگفتم، ناهارمون رو خورديمو ميخواستيم يه چرت بزنيم كه احساس كرديم دو تا ماشين اومدن تو ويلا!! اين بلوار متل قو روزاي تعطيل ديوونه خونه ميشهو حسابي بساط تيك آف و دستي كشيدنو كورس گذاشتن به راهه. يه پاترول و BMW با هم كورس گذاشته بودنو پاتروليه ابله هم دستي كشيده بودو پيچيده بود جلوي بي ام و! ويلاي ما هم كه درست نبش بلوار بود ولي شانس اورديم كه يه جوب بين ديوارو بلوار بود وگرنه رسما اومده بودن تو خونه! اين گذشتو بعد از يكي دو ساعت پليس اومدو كارشون رو راه انداخت، ولي بازم همون جا يه پژوييه كه چنتا پسر توش بودن ماليد به يه پرايد پر دختر! خسارت زيادي نديد، ولي دخترا پريدن بيرونو صاحب پژو رو يه تيغ حسابي زدنو رفتن! (: ديگه ساعت حدوداي شش شده بود و محمد مارو دعوت كرده بود خونشون. رفتيم پيششون و يكي دو ساعتي هم اونجا بوديم. 2 تا سگ خوشكل هم داشتن. چيزاي جالبي در مورد سگ ها ياد گرفتيم. مثلا اينكه ، هميشه بايد غذاي پخته بهشون داد و نبايد موقع غذا دادن دستو بالا گرفت. چون به فرض اگر شخص ثالثي هم وارد خونه شده باشه، به خاطر ترسي كه از سگها داره، دستش رو بالا ميگيره و احيانا يه تيكه گوشت براي آروم كردنشون ميندازه. ولي اگه سگها به اين روش عادت نداشته باشن اون غذارو نميخورن، مخصوصا اگه خام همه باشه. يا اينكه اگه خلافي كنن، بايد همون موقع تنبيهشون كرد! مثلا اگر كار خلافي انجام بده و صداش كنيمو بگيم بيا اينجا، بعد دعواش كنيم، سگ فكر ميكنه كه اين دعوا به خاطر اين بوده كه اومده پيشتون! و ...برگشتيم خونه، يه شام سبك زديم، يه نسكافه درست كرديمو قدم زنان رفتيم تا 12-1 ديونه بازي ماشينارو ديديمو اونروز هم گذشت. (: ![]()
-
لينك مطلب
- ساعت 16:32
- نامه به من
٭ ميگم آرش جان ، كي كارات با كامپيوتر تموم ميشه تا دايي به كاراش برسه؟
ميگه وقتي كارامو با كامپيوتر انجام دادم، كارام تموم ميشه !! (:
-
لينك مطلب
- ساعت 16:19
- نامه به من
٭ ديروز رفتم نمايشگاه، حدود ساعت 3 بود كه رسيدم، ماشينو پارك كردمو به دنبال سالن نرم افزار گشتم، ولي دريغ از يه كيوسك اطلاعات و يه تابلوي درست حسابي براي راهنمايي به طرف سالنها، چون تا ساعت 5 بيشتر نبود و منم 2 ساعت بيشتر وقت نداشتم، عجله داشتم كه اول نمايشگاه نرم افزار رو ببينم تا چيزي رو از دست ندم! حدود يك ربع گشتمو سالنش رو پيدا نكردم و بالاجبار اول رفتم سالن نمايشگاه اختصاصي امارات. تو اين سالن تنها چيزي كه نظرم رو جلب كرد، غرفه Hair Club بود. احتمالا شما هم تبليغ اين برس هاي ليزري رو ديده باشين كه به قول خودشون راه حل نهايي درمان ريزش و رويش مجدد مو از طريق اشعه ليزر هستند. هنوز تو ايران نمايندگي ندارن ولي به زودي نمايندگيشون راه خواهد افتاد و اين برس ها رو با قيمت مفت 520 هزار تومان خواهند فروخت!
از اون سالن در اومدمو به سالن ميلاد كه نمايشگاه هتلداري و صنعت توريسم توش بود رفتم. به نظر من نمايشگاه نسبتا خوبي بود ، قهوه خونه و اجراي موسيقي زنده سنتي هم داشت. اونجا هم غرفه اي كه بيشتر توجهمو جلب كرد، غرفه باشگاه تيراندازي مهام بود. رشته هاي مختلف تيراندازي رو در اونجا ميشه ياد گرفت و به صورت تفريحي بازي كرد. بعد از اين سالن، بالاخره سالن نرم افزار رو هم پيدا كردم! هيچ حرفي ندارم راجع بهش بگم، به نظرم هيچ چيز جديدو به درد بخوري توش پيدا نميشد، غير از همون نرم افزار هاي هميشگي با تخفيف ويژه و بازي هاي 600 تومني! 2 تا سيدي هم گذاشت رو دستم! آموزش بدنسازي 4 تومني! كه 170 مگ بيشتر حجم سيديش نبود!! و Hollywood3 . اين يكي رو با كلي شوق و ذوق اومدم خونه نصبش كردم، ولي گفت بايد زنگ بزنينو كدشو از شركت بگيري! زنگ زدمو يه خانومه بعد از 10 تا زنگ گوشي رو برداشتو گفت الان نيستن! فعلا بمون تو خماريش و فردا زنگ بزن تا كدش رو بهت بگيم!! گفتم يعني كسي نيست كه امروز كار منو راه بندازه ؟ گفت من هستم ولي دارم ميرم!! كلي كفرمو در اوردن! مايكروسافت هم با همه مايكروسافتيش از اين ادا ها نمياد كه اينا ميان! كل اين نمايشگاه نرم افزار، بيشتر از 20 دقيقه طول نكشيد! اومدم بيرونو رفتم نمايشگاه ماشين آلات و سنگهاي ساختماني، براي من اين پر بار ترين سالنش بود، از غرفه هاي تلويزيون دارش كه بگذريم (كه توشون همه داشتن فوتبال ميدين!) ، تو بقيه اش چيزاي خيلي خوبي ميشد پيدا كرد. اونجا هم يه گشتي زدمو يه سري اطلاعات گرفتمو اومدم بيرون، ساعت ديگه 5 شده بود، هنوز 4-5 تا نمايشگاه ديگه هم بود، ولي نه وقتشو داشتم و نه حالش رو. پس برگشتم خونه... (: تو اين مدت حتي يه آشنا هم تو نمايشگاه نديدم، نه يه هم شبكه اي و هم وبلاگي و نه يه همدانشگاهي! خلاصه اگه فقط به هواي نمايشگاه نرم افزارش ميخواين برين، نرفتين هم چيز زيادي رو از دست نميدين.
-
لينك مطلب
- ساعت 16:19
- نامه به من
٭ خاطرات مُشبَك (1) - حكايت دوستي هاي مجازي
اين حكايت دوستان شبكه اي و در حقيقت دوستان مجازي هم حكايت غريبست! (: يادش بخير، اون زمونا، اوايل راه اندازي شبكه پيام كه هنوز هيشكي هيشكي رو نديده بود، همه از من ، تصور ِ يك پسر كوچولوي فسقلي خجالتي رو داشتن، در حقيقت حرفها و پيج هاي من اينجوري بهشون القاء كرده بود، ولي در اولين قرار و اولين برخورد خيلي ها هاجو واج مونده بودن كه اين پسره ي 190 سانتي، چطور ميتونه هموني باشه كه تصور ميكرديم! (: در عوض خيلي ها هم بودن كه ايدي و رفتارشون يه آدم سيبيل كلفتِ پر ابهت رو در ذهن ديگران متجلي ميكرد، ولي خود واقعيشون يك دهم ابهت مجازيشون رو هم نداشتن... يا مثلا يه پاندا داشتيم كه تا مدتها دل همه رو برده بود و خلاصه كشته داده بود هزار هزار، و خيلي ها قرارها رو براي ديدن اين دختر روياهاشون ميومدن، ولي دريغ از اينكه اين آقا حسام ما خودش رو دختر جا زده بود، وگرنه هيچ نشانه از دختر بودن نداشت! ((; همين سياوش گارفيلد كه با كمك هم اين ساعت وبلاگمو درست كرديم ها، تو شبكه پيام دشمن خوني من بود! ما دوتا اصلا تشنه به خون هم بوديم، 2 تا از محبوب ترينو فعال ترين انجمنهاي شبكه دست ما دوتا بود و جالبشم اين بود كه من به انجمن فرهنگيه اون حسادت ميكردمو اونم چشم ديدن موفقيت انجمن جوان من رو نداشت. هر روز كه چشم باز ميكردم ميديدم يه نامه اي زده يا يه كاري كرده كه منو بچزونه، منم آتيشي ميشدمو يه جواب بهش ميدادم و آرزو ميكردم كه تا بطن وجودش بسوزه! (: و اين قصه سر دراز داشت. هميشه جفتمون تو التهاب بوديم كه يعني فردا كه پاشديم، اين پسره ي فلان فلان شده نباشه چي بهم انداخته! شب تا صبح نقشه ميكشيديم كه فرداش چجوري جواب همو بديم تا هم حسابي حرصشو در بياريمو هم بقيه ي رو طرفدار خودمون كنيم و ... ولي از وقتي كه اين سياوش رو حضوري ديدمشو ديگه تب شبكه بازيمون هم كم شد، حسابي با هم رفيق شديمو اتفاقا خيلي هم با هم حال ميكرديم. همين الانش اگه ما دوتا روزي 3-4 ساعت تو مسنجر همديگرو نبينيم، شبمون صبح نميشه. و دعواهاي اون زمونا هم برامون به خاطرات خوش تبديل شدن. البته خيلي ها هم بودن كه دامنه اختلافات شبكه اي رو به بيرون هم ميكشيدن. اگه تو شبكه با هم دشمن بودن، بيرونشم چشم ديدن همو نداشتن و دلشون ميخواست فلان برخورد مجازيشون رو در دنياي واقعي هم تلافي كنن! (چه ابلهانه!) ولي به هرحال به نظر من دوستيهاي شبكه اي، يعني دوستيهايي كه شروعشون شبكه اي بودنو در دنياي مجازي ريشه زدن، دوستي هاي خوب و موفقي بودن. همين الانشم بهترين دوستاي من شبكه اي هستن. حسن اين دوستيها اين بود كه تا حدودي ميشد شخصيت افراد رو بعد از چند هفته يا حتي چند ماهي كه ارتباط ها فقط به صورت چتي يا پيج بازي بود تشخيص دادو كم و بيش افراد رو شناخت و ديگه در اولين برخورد واقعي ، گرچه اون تصوري كه از سيماي طرف در ذهنت بوجود اومده بود، گاهي تفاوت فاحشي با واقعيت داشت ولي تا حدود زيادي روحياتش دستت اومده بود. دوستاني كه من در شبكه پيام پيدا كردم (ويا در حقيقت همه دوستانم)، الان برام يك دنيا ارزش دارن. (: اون زمونا، شبكه پيام، در دوران طلاييش و در اوج موفقيتش يه مدير داشت به اسم دكتر دادخواه، و واقعا" هم كه هرچه داشت از اين مدير با تدبيرش داشت (پارسال دكتر رفت، پس ما هم رفتيم ، پس پيام ديگه پيام نشد). آقاي دادخواه هميشه ميگفت آدما پشت اين نقاب شبكه ايشون نقش اوني رو بازي ميكنن كه هميشه دوست داشتن باشن، ولي چه فايده كه اين شخصيت مجازي با زدن يك كليد و خاموش شدن كامپيوتر محو و نابود ميشه. پس چه بهتر كه هركس خود واقعيش رو اوني كنه كه دوست داره... (:
-
لينك مطلب
- ساعت 12:38
- نامه به من
٭ اين كامنت ها، نامه ها و پيغام هاي دنياي مجازي، به نظر من اونقدري ارزشش رو ندارن كه مستقيما در زندگي واقعي ماها تاثير بذارن. اتفاقا" براي اين دنياي مجازي خيلي هم تاثير گذارند ولي براي دنياي واقعي نه! يعني نبايد باشند. به هرحال همونجوري كه نظرات مفيد و سازنده اي ممكنه از طرف خوانندگان اين دفتريادداشت هاي شيشه اي برسه ، امكان برخورد با نظرات غير مفيد و حتي غير مسئولانه و غير مودبانه هم زياده، و به هرحال همه اينها نشان دهنده شخصيت نويسندشون هست. و البته مسئوليت و عواقبشون هم صددرصد به خودشون بر خواهد گشت.
گذشته از اون، وقتي كه قراره از نظرات خواننده ها با خبر بشيم، نبايد همش انتظار تاييد و تمجيد رو داشت، بلكه ممكنه كه در خيلي از مواقع هم با نظرات منفي و حتي غير بهداشتي اونها روبرو شد. اصلا اين موارد از الزامات بحث كردن و نظر دادنه و تا بدي نباشه، خوبي معنايي نخواهد داشت. خلاصه اينكه به نظر من، نبايد اجازه بديم كه تاثيرات مخرب بعضي از اتفاقاتي كه در اين دنياي مجازي زندگيمون ميوفته ، در زندگي واقعيمون هم خودشون رو نشون بدن ولي چه بهتر كه تاثيرات مثبتش رو به زندگي واقعيمون هم بكشونيم... (: ولي خداييش اين پينك فلويدش آخر بلاگره، اينقدر اين مطالبشو قشنگ مينويسه كه آدم خودشو هم جزو ماجرا فرض ميكنه! (; نصف شبي اينقدر قاه قاه از اين مطلب آخرش خنديدم كه فكر كنم همه رو از خواب بيدار كردم! ((:
-
لينك مطلب
- ساعت 10:47
- نامه به من
٭ اينم از دوتا وبلاگ جديد و خوندني:
وبگرد ِ سينا مطلبي كه خاطرات يك وبگردش رو در روزنامه ها و گويا ميخونديم. و اولين وبلاگ يك مجله تخصصي يعني دنياي كامپيوتر و ارتباطات. مطلب زير رو از اين وبلاگ نقل ميكنم: "...اگر ايرانيان در زمان هخامنشيان كامپيوتر را اختراع ميكردند، به فرمان پادشاه، حجاران در پايان هر سنگنبشته ميافزودند كه شاهنشاه ايران به ياري اهورامزدا و با فره ايزدي فرمان ساخت رايانك را به پيشهوران داد! و به دشمنان شكست خوردهشان، به رسم جوانمردي يك كامپيوتر هديه ميدادند! اگر ايرانيان كامپيوتر را در زمان استيلاي اعراب اختراع ميكردند، اصولا چنين اتفاقي نميافتاد و در آن زمان مطلقا چيزي اختراع نميشد.اگر هم ميشد، ماموران حكومتي آن را مصادره ميكردند و روي شيشه مونيتورش مينوشتند:مافاتح گشتيم بر اين كفار بيايمان! و صفحه كليدش را ميشكستند و هر دكمه را به غنيمت به سرداري ميدادند و سرانجام كيس و هاردش را به دليل آن كه اطلاعاتش به شيوه باينري ثبت شده بود و عربها از زبان آن سردرنميآوردند، به جرم ارتدتد در آتش ميسوزاندند!..." (:
-
لينك مطلب
- ساعت 10:36
- نامه به من
٭ يك پروژه ي عالي براي سرويس دهي به وبلاگ هاي فارسي.
سايت Persianblog.com از ديروز 20 خرداد ماه با امكانات فوق العاده بهتري از سايت بلاگر راه اندازي شده. علاوه بر اديتور بهتر و قوي ترو بهينه شده براي فارسي نوشتن، و همچنين تاريخ خورشيدي، امكان نظر دادن در مورد هر مطلب و فهميدن تعداد مراجعه كنندگان هم به صورت پيشفرض در اين سايت وجود داره.البته ظاهرا" هنوز مراحل تستش رو ميگذرونن ولي تا همينجاش هم امكانات خيلي خوبي رو براي وبلاگهاي فارسي ارائه كردن و از اون مهمتر به زودي امكان انتقال وبلاگهاي فارسي از بلاگر رو هم محيا خواهند كرد. وبلاگ من رو ميتونين در آدرس Pirouz.persianblog.com در سايت مذكور مشاهده كنيد. (:
-
لينك مطلب
- ساعت 10:30
- نامه به من
٭ ديدم چنتا از دوستان، يه سري عكس BodyArt (نقاشي بر روي بدن) گذاشتن تو وبلاگهاشون، منم ديدم بد نيست كه يه Painted Hand خوشكل بذارم. اگه خوشتون اومد، بازم دارم...
![]()
-
لينك مطلب
- ساعت 22:07
- نامه به من
٭ مخابراتو از اين كارا؟ حسابي نا پرهيزي كردن!
با آخرين فيش تلفنتون برين مركز مخابراتتون و آدرس ايميلتون رو هم بدين و از اون به بعد صورتحساب و ريز تماس هاتون به ايميلتون ارسال خواهند شد... (:
-
لينك مطلب
- ساعت 20:25
- نامه به من
٭ فعلا" يه تغييرات كوچولو تو قيافه ي وبلاگم دادم. ولي دارم يه سايت جديد طراحي ميكنم و به محض آماده شدنش به خونه ي خودم در آدرس www.AliPirouz.com اسباب كشي ميكنم.
با كمك سياوش عزيزم يه ساعت خوشكل و با اسم وبلاگم درست كرديمو گذاشتم اون بالا، در عوض اون بنري كه بر عليه مصوبه سناي آمريكا درست كرده بودم رو بردم پايين صفحه و دوباره هم كد هاشو اينجا ميذارم تا اگه ميخواستين بذارين تو وبلاگتون. فقط لطفا دوستاني كه قبلا" اين بنر رو به وبلاگشون اضافه كردن يا حالا ميخوان اضافه كنن، زير اين مطلب در قسمت نظرات بنويسن تا آمارش دستم بياد. ممنون (:
-
لينك مطلب
- ساعت 20:16
- نامه به من
نقل مطالب از اين صفحه ،
با ذكر نام و لينك وبلاگ توصيه مي شود!
|
:Special Thanks to | ||||