٭ در حاشيه ي نمايشگاه خودرو...

بعد از ديدن عكساي قشنگي كه حامد از نمايشگاه ماشين گرفته بود، منم خيلي وسوسه شدم كه برمو اين نمايشگاه رو ببينم. بالاخره پنجشنبه عصر فرصتي پيش اومدو ساعت پنج راه افتادم، برخلاف انتظاري كه داشتم اتوبان چمران شديدا شلوغ بود و ترافيك زيادي به سمت نمايشگاه روان بود. بالاخره بعد از نيم ساعتي معطلي در ترافيك، تونستم خودمو به پاركينگ نمايشگاه برسونمو يه جايي توش پيدا كنم (خيلي خوبه كه چند وقتيه كه پاركينگ نمايشگاه رو عمومي كردن و راحت ميشه تو جاي وسيعي كه در داخل نمايشگاه هست پارك كرد).
جمعيت موج ميزد، نمايشگاه پر بود از خانواده هاي گرم ايراني (حاج آقا، بچه 7-8 ساله و حاج خانوم بچه بغل!) كه احتمالا پيك نيك آخر هفتشون رو به اونجا اومده بودن و همچنين آينده سازان اين مملكت (بچه هاي 10 تا 14 ساله!) كه مثل مورو ملخ از درو ديوارو ماشين ها بالا ميرفتن. هر ماشيني رو كه ميديدي 10 - 20 تا بچه بهش آويزون بود (به معناي واقعي بهشون آويزون بودن!) و هيچ سوراخي نميشد پيدا كرد كه اقلا تشخيص داد اين ماشين چي هست. خيلي ها هم سينه خير رفته بودن زير ماشينا ببينن چه خبره! (جوك نميگما! اينا دقيقا چيزاييه كه من ديدم!) . بساط عكس گرفتن با 206 و ماكسيما و سمند هم كه به راه بود و مردم پيروز مندانه به اين ماشينا تكيه ميزدن و عكس ميگرفتن. نوبتي هم ميشد سوار 206 ها شدو توشون رو ديد و در نتيجه دور همشون قل قله بود. دم در ورودي اتوبوس ها هم كه صف مردم براي سوار شدنو ديدن توشون به راه بود و ...
طبق معمول هرجايي كه دو نفر وايساده بودن، يهو دورشون شلوغ ميشد و بقيه هم ميخواستن ببينن اونجا چه خبره، هر جا هم كه پوستري كاتالوگي چيزي ميدادن، اين بچه مچه ها دروشون ميكردن...
يه چيز جالبي كه جلب توجه ميكرد وجود ماشينهايي با قدرت يك اسب و سوخت علف بود كه مردم رو به اين ورو اونور نمايشگاه ميبردن (همون كالسكه ي خودمون)!! ((:

از كاراي خوبي كه براي اين نمايشگاه كرده بودن، قرار دادن وقت بازديد از 5 تا 11 شب بود. يه جز شركتهاي قديمي شركتاي جديد زيادي هم بودن كه ماشيناشون رو به نمايش گذاشته بود (االبته فكر كنم همشون وارداتي بودن). آنا هم برخلاف انتظاري كه داشتم يه نظر من اصلا ماشين خوشكلي نبود و گذشته از اون اصلا براي ايران و ترافيك و آب و هواش هم مناسب نيست. ولي سيناد و سمند كوپه ماشيناي خوشكلي بودن، مخصوصا سمند كوپه كه طراحي خيلي خيلي قشنگي داشت. ماكسيما هم (كه تا اونجايي كه فهميدم، و برخلاف تصور عمومي توليد سايپا نيست، بلكه يه سري وارد كردن و مونده رو دستشون) از ماشيناي مطرح نمايشگاه بود.

خلاصه دو سه ساعتي تو نمايشگاه چرخيدمو البته از شدت شلوغي و ازدحام مردم، هيچ ماشيني رو هم درستو حسابي نتونستم ببينم و برگشتم، حالا بماند كه چطور از پاركينگ و ميليمتري از بين ماشين هايي كه همه ي راه هاي خروج رو بسته بودن اومدم بيرون...
به نظر من با اين وضعيت اگه نمايشگاهو نديده باشين هم همچين چيز زيادي رو از دست ندادين، (مني كه رفتمم چيز زيادي نديدم ، خيلي از ماشينايي كه توي عكسا ديده بودمو تو نمايشگاه زير ازدحام مردم نتونستم پيدا كنم!) به جاش برين گالري عكس هاي حامد بنايي و اونجا ببينين، خيلي بهتر و راحت تر و به دور از هياهو و شلوغي. (:

 

- لينك مطلب - ساعت 12:44 - نامه به من


 

٭ اينم از يه سري محاسبات از يه سري آدم بيكار براي پيش بيني قهرمان جام امسال، كه ظاهرا هم داره درست از آب درمياد:

- برزيل آخرين بار در سال 1994 قهرمان جام شده بود، و قبل از اون در سال 1970
- 1970 به اضافه 1994 برابر ميشه با 3964 !

- آرژانتين آخرين بار در سال 1986 قهرمان جام شده بود، و قبل از اون در سال 1978
- 1978 به اضافه 1986 برابر ميشه با 3964 !

- آلمان آخرين بار در سال 1990 قهرمان جام شده بود، و قبل از اون در سال 1974
- 1974 به اضافه 1990 برابر ميشه با 3964 !

- 3964 منهاي 2002 هم ميشه 1962 !
- با اين حساب قهرمان جام 2002 ، برنده جام 1962 يعني برزيل خواهد بود!

و لابد ايران هم كه تاحالا هيچ جامي رو نبرده در سال 3964 قهرمان خواهد شد! ((:


 

- لينك مطلب - ساعت 12:44 - نامه به من


 



٭ اين نيز بگذرد ...
ببخشيد كه يه هفته اي وبلاگمم بدتر از خودم افسردگي گرفته بود و ممنون كه اين مدت تحملم كردين... ايشالا اين تنها امتحان باقيموندمم بگذره، يه دستي به سرو روش ميكشم تا از اين وضعيت در بياد. (:
خواستم اينجا از همه دوستاني كه اين مدتي كه من سرحال نبودم برام كامنت و پيغام گذاشتن تشكر كنم، فكرشو نميكردم كه راحت بتونم يه همچين بحراني رو از سر رد كنم، ولي به لطف اين وبلاگ كه هرچي تو دلم بودو ريختم توش و همدردي و همدلي شما، هيچي تو دلم نموند و خيلي راحت شدم. واقعا ممنون از همتون، فكرشو كه ميكنم اگه اينجا نبود و قرار بود همه اينارو بريزم توي خودم، تاحالا تركيده بودم! (:
آرش رفت و به نبودنشم هم بالاخره عادت ميكنم، همينجوري كه به خيلي چيزاي ديگه عادت كردم، گرچه هيچ چيزو هيچ كسي نميتونه جاي خاليشو توي قلبم پر كنه به جز وجود خودش، حتي تكنولوژي هم ديگه اينبار كارساز نيست، نه ايميل و تلفن و نه حتي عكس و وب كم ...
به عنوان اختتاميه افسردگي وبلاگم يه نامه از يه دوست نديده ميذارم اينجا، دوستي كه حتي اسمشو هم نميدونم، ولي احساس ميكنم كه شبكه پيامي و آشناست:

" سلام مدتها پيش وقتی خواهری از برادرش دور دور بود خواهر اين متن رو برای برادرش نوشت. سفرها هميشه به جز دلتنگی ارمغان ديگری نيز برايت دارند. شاد باشی و هميشه غوطه ور در عشق:

باری می خواهم برايت بنويسم اگر چه هميشه اسان نيست؛ هزار قصه برايت دارم و بی تاب برای گفتنشان و بی تاب تر برای شنيدن حرفهای تو. من هم ناسپاسی نمی کنم و به سفر ناسزا نمی گويم. چرا که می دانم گر چه سخت است اما اين سفر بود که به دور از غبار روزمرگی ،مرا به طلب و دلتنگی ات مجهز کرد تا سفری دگرگونه به زوايای روحت را اغاز توانم کرد و کولی وار دوستت داشته باشم با چشمانی تر که خبر از حادثه عشق دارند. اين با ارزش ترين فتوحات من در زندگی است... "

 

- لينك مطلب - ساعت 15:57 - نامه به من


 

٭ ديروز بالاخره بعد از يه هفته امتحانات سنگين، يه مرخصي به خودم دادمو عصرش رفتم نمايشگاه ماشين (فردا پس فردا راجع بهش مينويسم). شبشم خيلي حوصلم سر رفته بود، دلمم حسابي هوس يه مهموني يي قراري چيزي كرده بود، ولي هيشكيو پيدا نكردم كه باهاش برم بيرون، نتيجشم اين شد كه تنها تنها رفتم واسه خودم پيتزا خوردم!! (:

حالا همه اينارو گفتم كه بگم منم نشستم و فعلا يه بنر كوچولو براي وبلاگم درست كردم (بفرما سهراب جان). كدهاشو ميذارم اين پايين تا اگر اين وبلاگ رو دوستش داريم و ميخواستين، شما هم تو وبلاگتون بذارينش:

Ali Pirouz's Weblog


اينم كدهاي يه بنر بزرگترم (120*85) كه خورشيد خانوم و عليرضا دنتيست گذاشتن تو وبلاگاشون:


و نهايتا" اينم از كدهاي يه بنر ديگه (130*40) كه ميتونين تو دستخط نيما پيداش كنين:


بعد از امتحانام در اولين فرصت يه سري بنر با اندازه هاي مختلف ميسازم و جايگزين اينها ميكنم. و البته بنر هاي جديد خودبه حود در وبلاگهايي كه از اين كدها استفاده كرده باشن جايگزين خواهد شد. (:


 

- لينك مطلب - ساعت 15:38 - نامه به من


 



٭ بررسي هاي آماري دوره بازگشت زلزله هاي ويرانگر تهران را حدود ۱۵۰ سال نشان ميدهد. تاکنون بيش از ۱۷۰ سال از وقوع آخرين زلزله ي ويرانگر گذشته و با گذشت زمان به موعد اين زلزله نزديکتر ميشويم! در صورت وقوع زلزله اي بزرگ در تهران سدهاي تامين كننده آب تهران خواهند شكست، لوله هاي تامين آب بريده خواهد شد، و شهر در آتش خواهد سوخت! در يك كلام زلزله تهران، فاجعه اي ده ها هزار بار فجيع تر از زلزله قزوين به بار خواهد آورد...
مطالب كامل تر در اين زمينه رو حتما" در وبلاگ كتابدار بخونيد.


عكس از ايسنا (حميد فروتن) / ايده و لينك از وبلاگ قاصدك

 

- لينك مطلب - ساعت 13:25 - نامه به من


 

٭ از ميان پيغام هاي شما:

[+] علي جون يادش به خير اون وقتي كه دايي شدي :) من هنوز يادمه توي شبكه پيام چه بساطي بود .. تو شده بودي علي دايي و خلاصه كلي تبريك بود كه از زمين وآسمون ميريخت سرت. چند وقت بعد از تومنم دايي شدم ... نميدونم شايد بهتره خوشحال بود براي آينده اون خواهر زاده كوچولوت كه داره ميره و مطمئنا وضعش از خواهر زاده من بهتر خواهد بود ...... يكم سختي داره كه تموم ميشه ولي به اينش مي ارزه كه طرف خوشبخت باشه (:
جواد Marpel

[+] دلم خانه ابرها بود
و آيينه فهميد
کسی در عطش ريشه می باخت
دلم ديد و آيينه باريد
[+] موطن آدمی را بر روی هيچ نقشه ای نشانی نيست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند
nwa

[+] نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
قاصدك

[+] بگذارتا بگريم چون ابردربهاران
كزسنگ ناله خيزد روزوداع ياران
اميدوارم همه ما از اين جداييها و رفتنها پند بگيريم و سعي كنيم از اين با هم بودنمان نهايت استفاده را ببريم چون انچه باقي ميماند همين يادها و خاطرات است . در ضمن من هميشه وبلاگت را ميبينم خيلي خوب و جالبه و من ديگه كم كم بهش عادت كردم.
بابك

[+] راستش من نمی تونم هیچی بگم فقط می گم می دونم که چه حالی داری وقتی بدونی عزیز ترین کسانت توی یه گوشه دنیا هستن و تو قادر به دیدنشون نیستی و فقط حسرت دیدنشون توی دلت می مونه . توی این چند روز هر بار اومدم اینجا یه دل سیر گریه کردم ولی نمی دونم برای تو و دردت بود یا برای درد خودم که شبیه درد تو بود . همین
Azadeh

[+] مطالبی رو که درمورد جدایی از خواهرزادت نوشتی خوندم. احساست رو درک میکنم. خیلی از ما به نوعی مواردی از این جدایی ها رو داشتیم و تلخی رنج جدایی رو با تمام وجودمون حس کردیم. اما چه میشه کرد که چرخ بازیگره و از این بازیها زیاد داره. البته زمان همراه خوبیه و همه غمها رو کمرنگ میکنه. امیدوارم که آرش کوچولو هر جا که هست در پناه خداوند و در کنار پدر و مادرش زندگی خوب و موفقی رو سپری کنه. این رو هم بگم شاید تو این ناراحتی رو بهتر میتونی تحمل کنی چون اینجا مطرحش میکنی و دوستانی داری که دلداریت میدن ولی من وقتی حسی مثل تورو داشتم فقط خدا رو داشتم که باهاش حرف بزنم. موفق باشی. مثل همیشه منتظر دیدن مطالب جدید و قشنگ توی وبلاگت هستیم.
سوسن


[+] Though we share this humble path, alone
How fragile is the heart
Oh give these clay feet wings to fly
To touch the face of the stars
Breathe life into this feeble heart
Lift this mortal veil of fear
Take these crumbled hopes, etched with tears
We'll rise above these earthly cares...

jmcp

 

- لينك مطلب - ساعت 13:04 - نامه به من


 

٭
حالا ديگه تورو داشتن خياله

دل اسير آرزوهاي محاله

غبار پشت شيشه ميگه رفتي ولي هنوز دلم باور نداره
حالا راه تو دوره دل من چه صبوره
كاشكي بوديو ميديدي زندگيم چه سوت و كوره
آسمون از غم دوريت حالا روز و شب ميباره
ديگه تو ذهن خيابون منو تنها جا ميذاره
خاطره مثل يه پيچك ميپيچه رو تن خستم


ديگه حرفي كه ندارم

دل به خلوت تو بستم

دل به خلوت تو بستم

دل به خلوت تو بستم

 

- لينك مطلب - ساعت 12:51 - نامه به من


 




 




 

٭ حالم اصلا خوب نيست، گلوم كيپ گرفته ، نفسم در نمياد، مغزم هنگ كرده، نميتونم بنويسم، ولي بايد بنويسم، خيلي وقته كه ظرفيتم تكميل شده، بايد يه جا داد بزنم...
همين الان آرش و مامانش رفتن... ولي من يكساعته كه خودمو تو اتاقم حبس كردم، چراغو خاموش كردم، صداي آهنگو بلند كردم، تا صداشونو نشنوم، ولي احساسشون ميكنم، نفساشون رو هم حس ميكنم، دلم براشون تنگ شده، به همين زودي... خداحافظي نكردم، نتونستم، هيچ وقت نتونستم...

سياوش داره برام ميخونه، هي تكرار ميكنه، يه ساعته كه داره يه آهنگشو تكرار ميكنه :

رفتي با قايق عشقت سوي روشني فردا
منو دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا

ديگه رو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي
لحظه هاي بي تو بودن ميگذره اما به سختي

دل تنها و غريبم داره اين گوشه ميميره
ولي حتي وقت مردن باز سراغت رو ميگره

ميرسه روزي كه ديگه قعر دريا ميشه خونم
اما تو درياي عشقت باز يه گوشه اي ميمونم

 

- لينك مطلب - ساعت 00:43 - نامه به من


 

٭ همه ي آنچه كه دارم، پيشكش سادگي تو ...
خوش به حال اين بچه ها، چقدر معصوم و راحتن؛
آرش اومده تو اتاقم ميگه دايي، عجب گرفتاري شديما! ميگم براي چي؟ ميگه از دست اين مهمونا! چرا گريه ميكنن؟!
بغلش كردمو ميگم آخه دلشون برات تنگ ميشه، دل منم برات تنگ ميشه... ازش ميپرسم تو چي، تو هم دلت براي داييت تنگ ميشه؟ ميگه نه! براي چي؟ ميگم آخه داري ميريو ديگه پيشم نيستي، ميگه خوب لباستو بپوش با هم بريم كانادا! ميگم آخه نميشه، من امتحان دارم، ميگه خوب پس، فردا امتحانتو كه دادي سوار هواپيما شوهو بيا پيشم!
محكم مي چسبونمش تو بغلم تا صورتمو نبينه...

 

- لينك مطلب - ساعت 00:42 - نامه به من


 

نقل مطالب از اين صفحه ، با ذكر نام و لينك وبلاگ توصيه مي شود!

 

:Special Thanks to

Hossein Derakhshan's Weblog

[Powered by Blogger]

[Hosted by Network Supporters]

[Comments by YACCS]