٭
اولين مسافرت وبلاگي




جاي همه خالي، جمعه اولين مسافرت وبلاگي برگذار شد. يه تور يه روزه ي كلاردشت و با شركت حسين درخشان و مرمرو ، خورشيد خانوم و پينك فلويديش ، احسان و گنگ كاپوچينو ، امير حسابدار و امير قويدل ، نيما پندار و امين فولكس ، پرستو زن نوشت و نفيسه ي عكاس باشي و آرش آينه و مـــن و چنتا ديگه از بلاگرها و مهموناشون...
قرارمون ساعت 5:30 صبح ، چهار وليعصر دم آژانس بود، تا همه جمع شدن ساعت حدوداي 6 شدو اتوبوس راه افتاد. چندنفري هم كه كم لطفي كرده بودنو با وجودي كه قطعا قول داده بودند، نيومدن و خرج تورشون تقسيم شد بين بقيه...
ساعت حدوداي 8 بود كه اتوبوس يه جا نگه داشت و يه صبحانه خيلي كوچولو بهمون دادن و راه افتاديم. بين راه يكي دو جاي ديگه هم وايساديمو عكس گرفتيم و حدوداي ظهر ديگه كلاردشت بوديم. متاسفانه ليدر تورمون كمترين اطلاعي از موقعيت جفرافيايي اونجا نداشت، من فكر ميكنم اصلا از ليدري هم سررشته اي نداشت، از اول تا آخر سفر، اون جلو تنهايي براي خودش نشسته بودو لام تا كام هم حرف نميزد! تنها چيزي كه ازش شنيديم، حكايت خواجگي آغا محمد خان قاجار بود كه تو جنگل تعريف كرد! بالاخره يه جنگل ناهموار پيدا كرديمو ازش رفتيم بالا! و اونجا هركي يه شاخه ي درختي يا سنگي چيزي پيدا كرد و ولو شد! (: احسان قد يه لشكر جوجه كباب خريده بود. چنتا از بچه ها افتادن به جون جوجه ها و سيخشون كردنو همونجا كبابشون كرديمو يكي يه سيخ خورديم. حالا بماند كه با چه دستاي بهداشتي جوجه ها رو ميزدن سر سيخ! احتمالا دليل خوشمزگي جوجه ها هم همين استريل بودن دستها بود! (: تا ساعت 3 تو جنگل بوديمو بعدشم سرازير شديم پايين. يكي بغل جاده با صداي بلند آهنگ دامبولي گذاشته بود و اين قبيله ي وبلاگي هم كه به خاطر تكون تكوناي زياد اتوبوس، حسابي قراشون تو كمرشون گير كرده بود، همون بغل جاده دلي از عذا در آوردن! (: رفتيم طرف دريا، يه مدتم اونجا بوديم تا اينكه بارون گرفت و راه افتاديم. تو اتوبوس هم كه حسابي خوش ميگذشت، كلي خونديمو رقصيدن! (: طرفاي 6 بود كه اتوبوس براي آخرين بار توقف كردو تو جنگل يه استراحتي كرديمو چايي خورديمو راه افتاديم به سمت تهران. ولي طبق معمول، با وجود يه طرفه شدن جاده، بازم يه سري از اونور اومده بودنو راه رو بند اورده بودن، بيشتر از يك ساعت پشت يكي از تونل ها منتظر شديم تا بالاخره را باز شد...

توراه يه فيلم برامون گذاشتن به اسم آخر بازي! يكي توش اتفاقي كشته شد، ما ها هم همش به هواي The Game فينچر فكر ميكرديم كه اون طرف نمرده و داره بازيشون ميده! يكي دو ساعتي گذشت و قاتل هاي متواري به روش هاي مختلف سعي در سرپوش گذاشتن بر كاراشون داشتن و مقدمات فرار از كشور رو آماده ميكردن، ولي در آخرين لحظه آقاي قاتل رفتو خودشو به پليس معرفي كرد و فيلم تموم شد!! آخر فيلم ميشد صداي قاه قاه كارگردانش رو شنيد كه به ريشمون ميخنديد! فقط تنها حسنش اين بود كه فيلم كه تموم شد، رسيده بوديم به كرج! (: و نهايتا هم اينكه حدوداي 12 تهران بوديم ، با خاطره ي يك سفر خوش ...
جا داره از همه دست اندر كاران اين سفر، مخصوصا احسان عزيز كه زحمت زيادي براش كشيده بود تشكر كنم. و به اميد سفرهاي بيشتر و بهتر... (:

 

- ساعت 16:14


 

٭ در حاشيه ي سفر شمال...

- اين خانومه تو يكي از پمپ بنزين هاي توراه با كمر دولا گدايي ميكرد، ولي به محض اينكه دوربين رو ديد، كلي تلاش كرد تا خودش رو صاف كنه و عكسش خوب بشه! -------->








- اينم اسم توري كه مارو برد شمال !!!! ((: --------->









- كلي عكس هاي ديگه هم گرفتم كه در اولين فرصت ميفرستمشون به گالري عكسهام (كه در دست احداثه) و لينكشون رو هم ميذارم اينجا...

 

- ساعت 15:55


 

٭
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود؛
و انسان با نخستين درد...

آينـه گردگيري شد
و اين بار با نام و ياد شاملو ...

 

- ساعت 13:38


 

٭ وبلاگ كاكتوس ، تحت مطلبي با عنوان به سبك بزرگان، گيرهاي جالبي به منو چنتا ديگه از وبلاگها داده كه خوندنش خالي از لطف نيست... (:
 

- ساعت 13:27


 



٭ چرا وبلاگهاي همسايه رو ميخونم؟

- سردبير خودم : به عنوان ابوالبلاگر و كسي كه وبلاگ نويسي رو در بين فارسي زبان ها جا انداخت. به قولي وبلاگ حسين درخشان شبيه يه انباريه شلوغ پلوغه كه همه چي ميشه توش پيدا كرد و معمولا هم چيزهايي خوب و بدردبخور.
- وبلاگ سلمان : به عنوان اولين بلاگر ايراني و به خاطر مطالب فوق العاده خوندنيش، مخصوصا" مطالب تخصصيش در رابطه با كامپيوتر و اينترنت. تاحالا يك روز هم لذت خوندن وبلاگش رو از دست ندادم.
- گيله مرد : به خاطر قلم شيوا و طنز خواندني اين نويسنده ي خوب كشورمون. و خاطراتي كه از زندگي در غربت مينوسه.
- باكره : اولين باري كه وبلاگش رو خوندم، اينقدر باهاش حال كردم كه همه آرشيوش رو هم خوندمو لينكش رو هم گذاشتم بالا بالاهاي لينكام. ولي الان ديگه نميدونم چرا ميخونمش، گرچه هنوزم هرباري كه به وبلاگش سر ميزنم، كل مطالبش رو به طور كامل ميخونم.
- خورشيد خانوم : به عنوان يكي از اولين زنان بلاگر ايران. وبلاگ خورشيد خانوم رو 4-5 ماه پيش كشف كردم و به خاطر صراحتي كه در نوشته هاش داشت، خيلي به دلم نشست.
- پينك فلويديش : از طريق خورشيد خانوم با وبلاگش آشنا شدم. يادش بخير، چقدر ميخنديدم با خاطره هايي كه مينوشت.
- جاوا و ...! : اولين بار طرح ساده و در عين حال زيباي وبلاگش منو جذبش كرد و بعد هم مطالب خوندنيش.
- حامد بنايي : به خاطر مطالب كوتاه ولي مفيدش. مخصوصا" مطالبي كه در رابطه با عكاسي ديجيتال مينويسه.
- دندانپزشك : گرچه هميشه از همه چي شاكيه، ولي خيلي حال ميكنم با مطالبش.
- سهراب منش : اولين بار برام يه نامه نوشت و بعد از اينكه بعد از 24 ساعت جوابي نگرفت، يكي ديگه نوشت كه تو فكر ميكني كي هستي كه جواب منو نميدي! همين باعث شد كه يه Auto Responder برا ايميلم بذارم و از اون به بعدشم وبلاگش رو بخونم.
- روزگاري كه سپري ميشود : يك هم دانشگاهي سابق ، و يكي از اولين بلاگرهايي كه ملاقات كردم. مطالبي كه در دوران آموزشي سربازيش مينوشت منو جذب وبلاگش كرد.
- امير حسابدار : خدايش بيامرزاد، ظاهرا حسابي داره پول پارو ميكنه...
- بشنو از ني : از ندايي هاي قديمي و يكي از اولين كساني كه به وبلاگ من لينك داد.
- خاطرات : يادش بخير، چقدر مطالبش رو دوست داشتم، حيف كه ديگه خيلي دير به دير وبلاگش رو به روز ميكنه.
- دست خط : مگه ميشه وبلاگ مدير انجمن خبر شبكه ي پيام رو نخوند؟ مخصوصا اينكه خوندن مقاله ي همين نيما پندار بود كه منو تشويق به وبلاگ نويسي كرد. اين پسر بزرگ بشه، چي ميشه!

 

- ساعت 16:29


 

٭ بدون شرح !!
پرونده وحيد صادقی فردی که خود را وابسته به نيروهای ملی-مذهبی معرفی کرده و ادعا کرده بود که عده ای او را ربوده و تحت شکنجه قرار داده اند، با صدور حکمی مبني بر يکسال حبس قطعی و سه سال حبس تعليقی به جرم تشويش اذهان عمومی و اقدام عليه امنيت کشور، بسته شد...!

 

- ساعت 15:44


 

٭ به هدف سبك كردن قالب وبلاگم ، يه تغييراتي كوچيكي درش دادم و يه سري چيزها مثل ساعت، فال حافط و وضعيت آب و هوا رو هم حذف كردم... لطفا نظرتون رو در مورد اين تغييرات برام بنويسين، و اگر ايرادي چيزي هم توش ديدين، حتما از طريق نظرسنجي زير همين مطلب، بهم بگين... ممنون (:
 

- ساعت 15:40


 

٭ در شهر رويان در شمال كشور، يه برگريه خيلي خوب هست به نام رويان برگر، كه كلي هم باعث رونق گردشگري در اون شهر شده، و غذاهاي خيلي خوبي هم بايد داشته باشه. ماني - مدير اين رستوران - كه از خواننده هاي خوب وبلاگ منم هست (و هروقت هم براي من كامنت ميزنه، من دلم هواي چيزبرگر ميكنه!) ، چند وقتيه كه يه وبلاگ راه انداخته تحت عنوان دكه دار بي آزار و از خاطرات راه اندازي رويان برگر مينويسه... حتما يه سري بهش بزنين (:
 

- ساعت 15:36


 



٭
حسين درخشان و مرمرو در تهران... (:



دو سـه روزه كـــه رهبــــــر بلاگرهاي فارسي زبان دو عالم (حسين درخشان) و خانومش (مرمرو) اومدن ايران... و امشب منو خورشيد خانوم باهاشون قرار داشتيم...

اول يه گشتي زديمو خانوما خريداشون رو كردن. و بعدشم رفتيم كافي شاپ The Doors ميدون محسني، جدا" هم كه آدماي باحالي بودن و برخلاف تصوري كه از حسين داشتم، هيچم آدم ازخودراضي و "خودبزرگ بيني" (اولين اسم وبلاگش) نبود... (:
تو ماشين هم اگه ولمون ميكردن، منو حسين، بحثمون بلافاصله ميرفت رو دوربين ديجيتالو وبلاگو نت بازيهامون! و كلي خاطرات شبكه هاي ماورا و پيام و انجمنامون برامون زنده شد... خلاصه اينكه كلي حال كرديمو حسابي هم خوش گذشت، يه رهنمود هم واسه ما بلاگرا داد كه يادم رفت چي بود!!! ((: از بس كه تو نخ اين دوربين ديجيتال Canon G2ش بودم! لعنتي چقدر خوشكله اين دوربين (: ظاهرا اين عكسي كه ماه ها بالاي وبلاگم گذاشته بودم جدا" خيلي ابلهانه بوده! (: حسين هم ميگفت اون عكست بيشتر شبيه اين آدماي چاق و كوتوله ي خنگ بود، نه شبيه تو! (; خانومشم ميگفت قيافت خيلي آشناست! شبيه مستر بـيگ تو سريال Sex and the city هستي! (من كه نديدمش! (: ).

 

- ساعت 19:27


 

٭ بي بي سي فارسي: به حکم يک دادگاه در ايران، مردی که به اتهام تجاوز جنسی و قتل يک نوجوان مجرم شناخته شده است، با قرار دادن وی در يک گونی و پرتاب آن از فراز يک بلندی به پايين، اعدام خواهد شد. و ظاهرا اگر مجرم مشهدی پس از سقوط از بلندی همچنان زنده مانده باشد، به دار آويخته خواهد شد !!

 

- ساعت 18:58


 



٭ جديداً گوگل رو ديدين ؟؟؟ تايپ كنين علي پيروز و يا بخت و يا اقبال رو بزنين، برميگردين هميجا! (:
 

- ساعت 10:58


 

٭ جاي همگي خالي، پنجشنبه از دود و دم و گرما و هياهوي تهران ، و از همه مهمتر اخبار اعصاب خورد كنش فرار كرديمو رفتيم دماوند... همين امروز صبح هم برگشتيم و الان چقدر خوشحالم كه از اتفاقاتي كه ديروز تو تهران افتاده هيچ خبري ندارم، چقدر آدم آرامش داره وقتي كه خبرارو دنبال نميكنه، جدا" كه راست گفتن بي خبري بهترين خبره... هنوزم آلو و گيلاس چيدن از درختو نشسته خوردنشون يكي از لذت بخش ترين و خوشمزه ترين كارهاست، اونم زير يه آسمون آبي آبي، كه سال به سال رنگشو تو تهران نميشه ديد، به همين زودي هم دلم تنگ شده واسه خوابيدن زير سقف آسمون و شمردن ستاره هايي كه اصلا تو شباي تهران نيستن، و بيدار شدن با آواز خروس ها! (حالا بگذريم از اينكه خودم بايد تنهاي تنها تو بالكن ميخوابيدمو بقيه از شر پشه ها خودشون رو تو خونه زنداني ميكردن!). (:
 

- ساعت 10:50


 

٭
بالاخره يه دوربين ديجيتال 4.1 مگاپيكسلي گرفتم و چند روزيه كه دارم خودكشي ميكنم باهاش و روزي 60-70 تا عكس ميگيرم! (: البته فعلا دارم قابليت هاشو امتحان ميكنم... ولي اگر عكس خوبي گرفتم حتما ميذارم تو وبلاگم، به زودي هم يه بخش عكاسي ديجيتال براش راه ميندازم. عكس اين گل رو ديروز دماوند گرفتم، از اين گلاي كوچولوي يك سانتي هستش... (:

 

- ساعت 10:41


 

٭ جرج مايكل مدتيه يه ويدئو داده بيرون به اسم Shoot the dog ، و گند زده به بوش و بلر (به عنوان سگ وفادارش!)... هماهنگ كنيم و هفته ي ديگه يه تظاهرات ميلياردي و دشمن شكن در حمايت ازش راه بندازيم بلكه اين دوتا موجود جهانخوار سوسك شدن!

 

- ساعت 10:26


 



٭
ليست شكلكهاي مخفي ياهو مسنجر


Emoticon How to do it Emoticon How to do it
3:-0 3:-o @};-  
=:) =:-) <):)  
(~~)   8-X 8-x
:@)   :(|)  
*-:)   **==  

 

- ساعت 18:14


 

٭ خسته نشدين اينقدر اينجا رو خوندين؟ يه سرم به اين وبلاگ ها بزنينو حال كنين... (:

جاوا و چند چيز ديگر/احسان و ... عشـق/ياس سفيد شب

 

- ساعت 17:41


 

٭

... باغ پيـونـد منو تو پِِِِـُره از عطر اقاقي

فصل آشنايي ما سبز خواهد ماند باقي ...


 

- ساعت 17:31


 



٭ اينقدر اين مردم بابت بنر بالاي وبلاگم بهم غرغر كردنو تيكه بارم كردن كه بالاخره نشستم 3-4 ديقه اي يكي ديگه درست كردمو چسبوندم اون بالا! ببخشيد كه رنگ و ريختش هيچ همخوني با بقيه ي وبلاگم نداره، حالا بعدا" سر فرصت درستش ميكنم. (:
مثلا اين پژمان خان يه وجبي، ميگفت اولين باري كه وبلاگتو خوندمو اون عكس گردن شكستتو اون بالا ديدم، ياد بوقلمون افتادمو يه روز بهت خنديدم!! ((: يا اينكه خورشيد خانوم ميگفت با اين بنر و گل و بلبلي كه تو وبلاگت گذاشتي، احساس ميكنم با يه دختر 14 ساله طرفم!! ((: يكي ديگه هم كه ميگفت خودت خيلي بهتر از اين عكستي، آخه اين عكس بيريخت چيه كه گذاشتي اون بالا! (;
خلاصه اينجوري شد كه بالاخره مجبور شدم عوضش كنم. البته اين بلاگر هم كه ماشالا 2-3 روزيه حسابي ايراد پيدا كرده، اميدوارم درست پابليشش كنه...

 

- ساعت 23:55


 

٭ يه آدم با مزه كه هنر ديگه اي جز مردم آزاري نداره، داره براي خيلي از بلاگر ها و با اسم هاي مختلف ، ايميل هاي ويروسي ميفرسته. اول اينكه خيلي مواظب ايميل هايي كه فايل بهشون چسبيده باشين، دومم اينكه من با ايدي ياهوم مدتهاست كه براي هيچ كس ايميل نميفرستم، گذشته از اون معمولا هيچ فايلي هم به ايميل هام نميچسبونم... اگه نامه اي همراه با فايل و مخصوصا با عنوان Goldfish از من دريافت كردين، اصلا فايلش رو باز نكنين...خلاصه اينكه مواظب باشين... (حالا جالبيش اينجاست كه يكي از نامه هارو با ايدي ياهوي خودم به خودمم فرستاده!! اين ديگه خيلي نابغست!! ((: )
 

- ساعت 13:05


 



٭ شـهــر سـوختــه ، يادگار تمدن كهن ايران زمين

جنوب شرق ايران، در استان سيستان و بلوچستان، يه شهر باستاني هست به نام شهر سوخته... شهر سوخته با قدمتي بيش از 5000 سال، در حدود 1200 سال مسكوني بوده و دوران شكوفايي آن متقارن با سالهاي 2400 تا 2600 قبل از ميلاد بوده....
شهر سوخته از پيشرفته ترين جوامع باستاني ايران و مركز ارتباطات بازرگاني و فرهنگي شرق و غرب به شمار ميرفته. اين شهر توسط لوله هاي سفالين آبرساني ميشده و آثاري مربوط به جراحي جمجمه، وسايل مختلف آرايشي، فرشهاي حصيري، پيكره هاي انساني و جانوري و اشياء و ابزار مرمرين در آن يافت شده!

شهر سوخته ابتدا در پي يك بحران سياسي كوچك شده و در حدود سال 2000 قبل از ميلاد بر اثر خشك شدن دلتاي رودخانه هيرمند به كلي از بين رفته است.
عليرضا و حسام هفته پيش يه سفر رفته بودن زاهدان و زابل و حسام عكسهاي خوبي از سيستان گرفته كه ميتونين در گالري عكسهاش ببينشون... عكسهاي شهر سوخته رو ميتونين در اين صفحه پيدا كنيد.

 

- ساعت 12:46


 

٭ پشت اين لوح شيشه اي ، يه آدم واقعيه مثل بقيه ي آدما و با همون خصوصيات، يكي كه چند روزي كم اورده بودو حرفي براي زدن نداشت، و نميخواست كه فقط به خاطر آپديت شدن به موقع وبلاگش، كيفيت رو فداي كميت كنه... به هرحال ممنون از ايميل ها و كامنت هاتون... (:

 

- ساعت 12:13


 



٭


گيرم كه ميبـَـريـد

گيرم كه ميكـُـشيد

با رويش ناگزيـر جوانه

چه ميـكـنيــد ؟؟؟

 

- ساعت 19:14


 

٭ يك صبح گرم تابستان
صبح روز سه شنبه 15 تيرماه 1378، عابرانی که در تب وتاب فضای دگرگون شده پس از دوم خرداد 76، بيشتر از هميشه به پيشخوان روزنامه فروشی ها سر می کشيدند، با اين تيتر روزنامه سلام مواجه شدند: "سعيد اسلامی پيشنهاد اصلاح قانون مطبوعات را داده است".

از اولين جرقه تا حمله ي ماموران
صبح پنج شنبه، بدون "سلام" آغاز شد و شب آن روز آبستن رويدادهای حيرت آور ديگری بود. و به اين ترتيب، يک تيتر تکان دهنده، نقطه آغاز ماجرايی پر حادثه شد.
پنج شنبه شب، تعدادی از دانشجويان ساکن کوی دانشگاه تهران در خيابان کارگرشمالی(امير آباد شمالی)، در اعتراض به توقيف روزنامه سلام گرد هم می آيند. دانشجويان، خواستار رفع توقيف از سلام و عدم تصويب طرح اصلاح قانون مطبوعات در مجلس هستند. ادامه اعتراض از محوطه کوی دانشگاه به خيابان کشيده می شود. ماموران نيروی انتظامی و پس از مدتی، نيروهای ديگری که "لباس شخصی" خوانده شده اند، نيز از راه می رسند. نيمه های شب، درگيری مختصری ميان دانشجويان و ماموران نيروی انتظامی روی می دهد. دانشجويان پس از سنگ پرانی، يکی از سربازان نيروی انتطامی را به گروگان با خود به داخل خوابگاه دانشجويی می برند و پس از مدتی، رهايش می کنند. به نظر می رسد که ماجرا پايان گرفته، اما حوادث مسير ديگری دارد. نيروهای انتظامی، و لباس شخصی ها نيز در نخستين ساعات بامداد جمعه 18 تير ماه وارد محوطه کوی دانشگاه می شوند. بسياری از دانشجويان کتک می خورند و بازداشت می شوند. چيزی به صبح نمانده، اما در مدتی اندک، کوی دانشگاه به هم ريخته و دگرگون شده است. مهاجمان رفته اند و دانشجويان زخمی را در اتاق های آشفته، کنار وسايل و در ها و پنجره های شکسته به حال خود رها کرده اند.
شهر، جمعه با خبری هولناک از خواب برمی خيزد و پس از آن درگيری ها تا پنج روز ادامه می يابد. امير آباد شمالی، خبر سازترين نقطه ايران است، اما موج تطاهرات و اعتراضات به ساير خيابان ها هم کشانده شده. نيروهای ضد شورش در سراسر شهر حاضرند و روزنامه ها در روز، گاه تا سه نوبت چاپ می شوند. خبرهای ضد و نقيض، لحظه به لحظه منتشرمی شوند و مقامات می کوشند با حضور در جمع دانشجويان، آنان را متقاعد کنند که پيشرفت اصلاحات، محتاج دوری از تنش و خشونت است. درگيری، به ويژه در اطراف کوی دانشگاه، ميدان انقلاب و دانشگاه تهران ادامه دارد.

تلفات و خسارات
بر اساس آخرين خبرها، کشته شدن يک نفر، عزت ابراهيم نژاد که آن شب مهمان کوی دانشگاه بوده، قطعی است. اما اطلاع دقيقی از ميزان مجروحين و بازداشت شدگان در دست نيست، گرچه گفته می شود يک دانشجوی پزشکی، چشم راست خود را در جريان حملات از دست داده است. مقامات دانشگاه تهران، از ميلياردها ريال خسارت به کوی دانشگاه سخن می گويند. وزير علوم استعفا کرده، اما محمد خاتمی، رييس جمهوری با اين استعفا موافقت نکرده است. همه مسوولان از محکوميت حوادث روی داده و حمله به خوابگاه دانشجويان سخن می گويند. اما حوادث سر باز ايستادن ندارد.

شهر به ظاهر آرام ميگيرد
غروب سه شنبه 22 تير ماه، دانشگاه تهران را دود به تمامی گرفته است. شليک گاز اشک آور و آتش های برافروخته، چشم ها را می سوزاند. دانشگاه تهران تقريبا در محاصره است و دانشجويان راهی برای خلاصی و رسيدن به کوی دانشگاه می جويند. نيروی انتظامی و لباس شخصی ها از ميدان انقلاب و دانشگاه ، راهی کوی دانشگاه شده اند و دانشجويان به داخل کوی عقب می نشينند. چهارشنبه 23 تير، کسان ديگری در خيابان هستند. آنها در حمايت از رهبري و نظام شعار می دهند. شب در کوی دانشگاه ساکت تر از هميشه است و دانشجويان در اتاق های نامرتب، ناباورانه به آنچه پشت سر گداشته اند، فکر می کنند. نيروهای انتظامی در بيرون کوی مشغول نگهبانی هستند.

شهر آرام گرفته، اما طنين حوادث اين چند روز، تا مدت ها ادامه خواهد داشت...

محكوميت ها
احمد باطبی، به جرم بلند کردن يک پيراهن خونين که عکس آن بر روی جلد هفته نامه "اکونوميست" به چاپ رسيد، ابتدا به اعدام و سپس به 15 سال زندان محکوم شد. دادگاه نظامی پس از مدتی، فرماندهان و کادرهای نيروی انتظامی را، جز در چند مورد محدود مثل دزديدن ماشين ريش تراش يک دانشجو، از اتهامات وارده مبرا دانست و به بی گناهی آنان رای داد. رای دادگاه، تقريبا با اولين سالگرد حادثه و زمانی صادر شد که محسن رهامی، وکيل مدافع دانشجويان خود به دليل پيگيری پرونده، در زندان به سر می برد. چندی بعد، حجت الاسلام مبشری، رييس دادگاه انقلاب نيز اعلام کرد که تمامی 16 نفر لباس شخصی از اتهام اقدام عليه امنيت ملی تبرئه و آزاد شده اند. همين دادگاه، در مقابل، عزت الله ابراهيم نژاد، مقتول حادثه کوی دانشگاه را به دليل سنگ پرانی و سردادن شعار عليه ماموران انتظامی مجرم دانست، اما به دليل فوت، برای وی قرار موقوفی تعقيب صادر نكرد!

و امروز...
دولت ايران تمام راه پيمايی های روز سه شبه (18 تير) به مناسبت سومين سالگرد تظاهرات دانشجويی که خواستار اصلاحات سياسی بودند را ممنوع کرده است.
تحكيم وحدت فقط بيانيه صادر ميكند: سوال ما اين است كه اگر پايتخت يك سرزمين و وزارت كشور آن، توانايی ايجاد فضايی سالم برای مدنی‌ترين نوع اعتراض را نداشته باشد، برای تحقق توسعه سياسی و گسترش نهادهای مدنی چه بايد كرد؟

جمع آوري و خلاصه شده از مطالب چند روز اخير BBC فارسي

 

- ساعت 19:11


 



٭ ديروز دوستان لطف كرده بودنو منو دعوت كرده بودن جلسه ي هفتگي كاپوچينو... جاي همه خالي به همه چي شبيه بود به جز جلسه ي تحريريه ي يه مجله هفتگي! ((: كلي خوش گذشت، يه ساعت خورديم و خنديديمو عكس گرفتيم، بعدشم هركي رفت پي كاروزندگيش! (: (البته جلسه ي اصليشون از دو سه ساعت قبلش شروع شده بودا! انگار من كه رفتم از رسميت افتاد!! ((: ) يكي هم كلي همه رو از من ترسونده بود كه يا با دمپايي ميزنمتون، يا ميگم علي پيروز بزنتتون!!! ((: اين بندگان خدا هم كه احتمالا منتظر يه قول بيابوني بودن! همنجورياست كه احسان برام نوشته كه احتمالا تو محل علي آرنولد صدات ميكنن ((:
خلاصه اينكه اكيپ فوق العاده باحالين اين كاپوچينويي ها، كلي هم مهموناشون رو تحويل ميگيرن، شما هم تونستين يه شب مهمونشون شين! (;

راستي، عكسايي كه احسان از خانوم خوشكلاي طرفدار برزيل گذاشته رو از دست ندين! خورشيد خانوم هم كه يه سري عكس از اين فوتباليستاي بيريخت و بدهيكل رو گذاشته! اصلا نبينينشون، ديدن ندارن كه!! (;

 

- ساعت 18:26


 

٭ وبلاگ پرسپوليس رو چند روزي بيشتر نيست كه كشفش كردم، ولي مطالبش خيلي به دلم نشسته... يه جورايي من رو ياد اوايل وبلاگ نويسيم ميندازه كه كمتر از خودم مينوشتمو بيشتر از منابع مختلف اخبار و مطالب خوندني رو پيدا ميكردم و در وبلاگم ميذاشتم.

با اين عكس و مطلبش خيلي حال كردم:


از ديد يه کودک 6 ساله:
عشق يعني اينکه وقتي برای غذا خوردن با کسي بيرون ميری بيشتر چيپست رو بدی اون بخوره بدون اينکه انتظار داشته باشي اونم همين کارو بکنه . (:


 

- ساعت 17:41


 

٭ پارسال پيارسالا بود كه مدير شبكه پيام برام رجيستري (مشخصات) يكي رو فرستاده بود به ايميلم تو شبكه... همه ي مشخصاتش شبيه من بود، و تنها فرقش اين بود كه خونشون اكباتان بود! يه ايميل زدمو گفتم اين چيه؟ من كه خونمون اكباتان نيست، گفت يكي با اين مشخصات و به اسم علي پيروز ميخواد عضو پيام شه، گفتم شايد تو باشي ميخواي يه ايدي ديگه بگيري...! خلاصه اينجوري شد كه من يه همزاد پيدا كردم... دقيقا به اسم خودم! علي پيروز! (: با اين همزادم قرار گذاشتيمو كافي شاپ رفتيمو خلاصه با هم رفيق شديم... ديروز هم دوباره يه ايميل داشتم از علي پيروزيان! (: يه نيمچه همزاد ديگه هم پيدا كردم! (:
تا همين 2-3 سال پيش فكر ميكردم فقط يه علي پيروز تو دنياست كه اونم منم! ولي روز به روز داريم بيشتر ميشيم!!! (((: ديگه نبود؟؟؟ D:

 

- ساعت 16:53


 



٭ احسان پريم گل، يه وبلاگ راه انداخته به نام كاربران قديمي ندارايانه و خيلي هم منو اونجا شرمنده كرده... امروز عضوش شدم و كلي خاطرات اون دوران طلايي برام زنده شد. شما هم اگر از كاربران قديمي ندا هستيد، در عضويت در اين وبلاگ به خودتون ترديد راه ندين... و به هرحال حتما" همين حالا يه سري بهش بزنين. (:
* * *

علي آقاي جباري كه حتما" شما هم وبلاگ جاوايي سينمايي موسيقيايي عكاسياييش رو ميخونين و از وبلاگ هاي محبوب منم هست (چه طراحي ساده ولي زيباش و چه مطالب خوندنيش) و خيلي هم به من لطف داره، داره يه وبلاگ انگليسي راه اندازي ميكنه و خاطرات مشبك رو هم ترجمه كرده Meshy Notes ... (:
* * *

و نهايتا هم اينكه اولين بلاگر ايراني يعني سلمان كه اصلا هم نياز به تعريف من نداره، برام نامه دادهو منم دارم ذوق مرگ ميشم از خوشي... ((:

 

- ساعت 19:18


 

٭ تا دو و نيم ظهر منتظر زنگش بودم، ولي زنگ نزد، اونم منتظر بود تا من بهش زنگ بزنم. پيش از ظهر كه صحبت كرده بوديم فكر ميكردم كه گفته بهم زنگ ميزنه، اونم فكر كرده بود كه قراره من زنگ بزنم! خيلي خستم بود، ميخواستم بخوابم، تلفن رو گذاشتم رو پيغام گير ، و خوابيدم، ولي يه ربع يه بار از خواب ميپريدمو چك ميكردم ببينم پيغام گذاشته يا، بالاخره 4 زنگ زده بود، و من خواب بودم، بيدار شدمو باهاش تماس گرفتمو قرار امشبو هماهنگ كرديم...

قلبم حسابي تالاپ تولوپش گرفته بود، اولين بار بود كه باهاش قرار داشتم، راه افتادم به سمت سينما، 5 دقيقه به 8 رسيدم، يه ربع بود منتظرم وايساده بود، انتظارشو نداشتم كه زودتر از 8 برسه...

همه فحش ميدادن تو سينما، خيلي ها نتونستن كاغذ بي خط رو تا آخرش تحمل كنن و وسط فيلم پاشدنو رفتن، ولي اون خوشش اومده بود، خيلي هم خوشش اومده بود، بازم ميخواد بره، منم خوشم اومد ولي نه اونقدر...

رفتيم آرين، گرم بود، شلوغ بود، همه چپيده بودن تو هم ! اصلا جاي خوبي نبود براي نشستن و صحبت كردن، زود خورديمو اومديم بيرون، ديدم پيغام دارم! ساعت 10 كه از سينما اومديم بيرون يه پيغام نامفهوم داشتم، بعدش دقت كه كردم ديدم خالم بود برام پيغام گذاشته بود...

يه ربع به يك بود كه رسيدم خونه! ديدم مامانم هنوز بيدار نشسته، يه احساس خاصي داشتم، يه جوري بود! گفتم با خاله كجا رفتين؟ خوش گذشت؟ خندش گرفت، ولي به روي خودش نيورد، گفت سينما بوديم، كاغذ بي خط! همون سانس!!!!

بايد يه مجسمه ي شانس از من بسازن بذارن تو يكي از ميادين شهر! ((:

 

- ساعت 01:32


 



٭ از همه جاي اين شهر بوي گند بي عدالتي مياد، بوي بي رحمي، بوي تعفن و فقر... شهر پره از آداماي محتاج و گدا... من اصلا اهل گداپروي نيستم، اگه ببينم طرف چارچوب بدنش سالمه و يا اينكه تمارض ميكنه، يه قرون هم حرومش نميكنم، ولي بعضي وقتا نميشه ديدو گذشت. بعضي از اين صحنه ها رو كه ميبينم آتيش ميگيرم، دلم گر ميگيره، حالم خراب ميشه... امروز يه پسر بچه رو ديدم، خيلي كوچولو بود، خيلي خيلي ، نهايتش 3-4 سالش بود، همسن آرش كوچولوي من، ولي به جاي اينكه الان با ماشيناش بازي كنهو تو آغوش پدرو مادرش باشه، يه بسته آدامس رو به زور گرفته بود دستشو ملتمسانه مردم رو نگاه ميكرد، يه كلمه هم حرف نميزد يا سماجت نميكرد، ولي تو چشماي خيس و بغض معصومانش يه دنيا حرف بود، يه دنيا تنفر، يه دنيا شكايت ... تنفر از اونايي كه به جاي مبارزه با فقر ، هزينه هاي ميلياردي كردن و زير پوشش مبارزه با مفاسد و اعتياد، با ماشين هاي آنچنانيشون تو خيابونا ويراژ ميدن تا به من و تو گير بدن، فقط و فقط به جرم جووني... يه سري آدم وحشتناك و نارنجك به كمر بسته. ظاهرا رسما با مردم وارد جنگ شدن، جنگ خياباني... اخبار ظهر داشت از جنايتهاي گوناگوني كه جاهاي مختلف دنيا ميشه ميگفت، ولي تو هيچ خبري از جنايت دولت ها عليه ملتها نگفت! اينو ديگه بايد تو راديوها شنيد، خودتون گوش كنين تا باورتون بشه... [لينك از سهراب]
 

- ساعت 21:43


 

٭ اگه به موسيقي و مخصوصا سبك راك/متال علاقه دارين، وبلاگ اين آقا ميلاد مارو از دست ندين، جدا" براش زحمت ميكشه و خبرها و لينكاي خوبي رو توش ميذاره...
ضمن اينكه اگه پسر خوبي باشه، شايد اين افتخار هم نصيبش شد كه معلم گيتار منم بشه! (;

 

- ساعت 14:26


 

٭ فروش سربازي براي هميشه منتفيست... اخبار ساعت 14
 

- ساعت 13:46


 



٭
به راستي اين چهره ي همانيست كه پنج سال پيش سيماي خندان و مهربان و سخنان دلنشينش در قلب ميليونها ايراني جا داشتو جوانه هاي اميد رو در دلهاي مايوس جوانان كاشته بود؟؟؟؟! هماني كه سخن از جامعه ي مدني و گفتگوي تمدنها و قانون مداري ميزد؟؟!


طبق آخرين نظرسنجي ها در تهران، حدود پنجاه و پنج درصد شهروندان پايتخت، روش مدارای کنونی آقای خاتمی را نمی پسندند و خواستار قاطعيت و صراحت بيشتری از سوی رييس جمهور هستند. حدود هيجده درصد نيز گفته اند آقای خاتمی بايد در اعتراض به موانعی که برای تحقق خواست های مردم ايجاد شده، استعفا بدهد. و تنها حدود 20 درصد، يعنی يک پنجم شهروندان تهرانی گفته اند آقای خاتمی بايد به کارش ادامه دهد تا دوره رياست جمهوريش تمام شود. نتيجه مهمی که می توان از اين نظرسنجی اتخاذ کرد اين است که بيش از هفتاد درصد شهروندان تهرانی ديگر روش های سياسی آقای خاتمی را نمی پسندند.

نظراتتون رو در اين مورد، همينجا بنويسيد...

 

- ساعت 03:07


 

٭ اين وبلاگ سلمان واقعا" از اون وبلاگهايي هست كه يه روزم لذت خوندنش رو از دست ندادم، همه مطالبش خوندنيه، از مطالب آموزشيه كامپيوتريش گرفته تا مطالب اجتماعي فرهنگيش... (:
و مهمتر از همه هم اينكه با وجود همه ي معروفيت و محبوبيتش، هيچ وقت مثل بعضي از بلاگرها كه با اضافه شدن 2 تا هيت، هزارو يك جور احساس بهشون دست ميده، خودشو نگرفتو احساس هاي بيخود بهش دست نداد...
اينم يكي از شعرهاي محبوب من به نقل از وبلاگ سلمان:

اگر ايران به جز ويران سرا نيست
من اين ويران سرا را دوست دارم
اگر تاريخ ما افسانه رنگ است
من اين افسانه ها را دوست دارم
اگر آب و هوايش دلنشين نيست
من اين آب و هوا را دوست دارم
من اين دلكش زمين را مي پرستم
من اين روشن سما را دوست دارم
اگر آلوده دامانيد اگر پاك
من اي مردم شما را دوست دارم

 

- ساعت 02:44


 



٭
آقاي گل و بانو!



قهرماني برزيل هم مبارك باشه، گرچه بازي ديروز تا شروع شد من پاي تلويزيون خوابم بردو وقتي تموم شد يهو از خواب پريدم! اون پيش بينيه هم كه كاملا درست از آب در اومد، اگه قهرماني سال 3964 ايران هم درست از آب در بياد كه ديگه عالي ميشه! ((:

 

- ساعت 16:45


 

٭
اينم يه مدلِ ايميل فرستادنه... ايده ي جالبيه (:


 

- ساعت 16:33


 

نقل مطالب از اين صفحه ، با ذكر نام و لينك وبلاگ توصيه مي شود!


:Special Thanks to

Hossein Derakhshan's Weblog

[Powered by Blogger]

[Hosted by Network Supporters]

[Comments by YACCS]