٭ پریشب یعنی شب تولدم بالاخره یه قرار جور شدو با اکیپمون زدیم بیرون. این سیاوش garfield کوچولوی ما گیر داده بود که حتما باید بریم یه رستوران جدید امشب! خلاصه ما هم گوش دادیمو رفتیم یه رستوران تو برج آفتاب که بذارین اسمشو نگم! با وجود معروفیت رستوران، اولین چیزی که زد تو ذوقم کثیفیش بود. ولی بازم به پیشنهاد سیا و به این خیال که حتما غذای خوبی داره نشستیم. یه آقای نکره ای هم یه صدای فوق وحشتناکش نشسته بود بیخ گوش ما و گیتار میزدو عربده میکشید ! بالاخره بعد از یکساعت غذاهامون رو اوردن و چشمتون روز بد نبینه آخر مزخرف بود. و نهایتش هم پیتزا و مخلفاتش برای من یکی که دراومد 6500 تومن! قیمت یکیو نصفی پیتزای خانواده ی توپ! فاکتورشو یادگاری نگه داشتیم که میچسبونمش این زیر! ((:

راستش به من که اصلا خوش نگذشت! جالبی ماجرا هم این بود که من فکر میکردم که طبق معمول برنامه های اکیپ که بچه ها به بهانه ی تولد یکیمون دور هم جمع میشن، اینم به بهانه ی تولد منه و از اول تا آخرش فکر میکردم که قرار سورپرایز بشم! ولی هیشکی هیچی یادش نبود. حتی حسام هم که وسطاش زنگ زدو گفت که چند نفرین میخوام براتون کیک بگیرم همه متعجب نگاهی به هم کردنو آخرش به این نتیجه رسیدن که مناسبتی نداره . گفتن که نمیخواد بگیری!! جالبترشم اینکه حتی امروز هم هیچکدومشو یه زنگ یا sms کوچولو هم نزدن! و جالبتـرتـرشم اینه که تقریبا همیشه اولین و گاها تنها کسی که تولد بچه ها رو تبریک میگه منم! بگذریم...

اون شب گذشت. امروز علیرضا heavy زنگ زدو واسه امشب یه قراری با علیرضا و محمد mox و البته خانوماشون جور کردیمو شام رو بیرون خوردیم. بعدشم 5تایی رفتیم خونه ی علی اینا و حسابی شرمندم کردن و تولدی گرفتنو کیکیو ... (همین که عکسش این پایینه). خلاصه یه شب بیاد موندنی برام بودو حسابی خوش گذشت و تلافی شب قبلش هم در اومد. ((:


یادش بخیر. پارسال هم دو شب برام حسام و خورشید خانوم تولد گرفته بودن. چه شبای خوبی بود و چقدر هم زود گذشت. میتونین برین اینجا و ماجراشو بخونین. (:

 

- لينك مطلب - ساعت 21:35 - نامه به من


 

٭
ربع قرن گذشت



و 25 سال پیش در چنین دیروزی من متولد شدم... ((:
[یکسال پیش درچنین روزی]

 

- لينك مطلب - ساعت 21:35 - نامه به من


 

٭ شبهای نیلوفری، آلبوم جدید ابی رو که شنیدین؟ به نظر من که یکی از بهترین آلبومهاشه. امشب در کمال ناباوری جزو یکی از کادو تولد هام بود! من فکر میکردم که هنوز کامینگ سونه! به هرحال خیلی حال کردم باهاش ((:

توی تنهائیه یک دشت بزرگ
که مثه غربت شب بی انتهاست
یه درخت تن سیاه سر بلند
آخرین درخت سبز سر پاست
رو تنش زخمه ولی زخم تبر
نه یه قلب تیر خورده نه یه اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاست
کندوی پاک دخیل ِو طلسم

چه پرنده ها که تو جاده ی کوچ
مهمون سفره ی سبز اون شدن
چه مسافرا که زیر چتر اون
به تن خستگیشون تبر زدن
تا یه روز تو اومدی بی خستگی
با یه خورجین قدیمیه قشنگ
با تو نه سبزه بود نه آینه بود نه آب
یه تبر بود با تو با اهرم سنگ

اون درخت سربلند پرغرور
که سرش داره به خورشید میرسه منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر
که واسه پرنده ها دلواپسه منم منم
من صدای سبز خاک سربی ام
صدایی که خنجرش رو به خداست
صدایی که توی بهت شب دشت
نعره ای نیست ولی اوج یک صداست


رقص دست نرمت ای تبر به دست
با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرین تصویر تلخ بودنه
توی ذهن سبز آخرین درخت
حالا تو شمارش ثانیه ها
کوبه های بی امون تبره
تبری که دشمن همیشه ی
این درخت محکمو تناوره
من به فکر خستگی های تن پرنده هام
تو بزن تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکم تر بزن
آخرین ضربه رو محکم تر بزن

 

- لينك مطلب - ساعت 21:35 - نامه به من


 

نقل مطالب از اين صفحه ، با ذكر نام و لينك وبلاگ توصيه مي شود!

 

:Special Thanks to

Hossein Derakhshan's Weblog

[Powered by Blogger]

[Hosted by Network Supporters]

[Comments by YACCS]